محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد


حالا چرا مشهد؟


این شهرک درواقع شهرک جنگ زده ها بود و مشهد هم به خاطر جغرافیایی و فاصله اش تا شهرهای آسیب پذیر، شهر امنی محسوب می شد.البته من که آن موقع کوچک بودم و تصویری از روزهای اول خاطرم نیست. به هر صورت من در همین شهرک پا گرفتم. بزرگ شدم، به مدرسه رفتم و همانطور که گفتم تا بیست سالگی همانجا بودم.

از تصویر حرف زدید. اولین تصویرهایی که از آن روزها دارید چه تصویرهایی است؟


ساختمان ها یا به اصطلاح بلوک های این شهرک پنج طبقه بودند و خانه ما بلوک 16 آپارتمان 45 بود. دقیقا آخرین خانه منتهاالیه بلوک. دقیقا بالای بالا. در هر طبقه 9 واحد وجودداشت. شاید اولین تصویرهایم به چهارسالگی برگردد و این چیزهایی که می گویم. این شهرک نزدیک پادگان امام رضا بود و درست مشرف به فرودگاه. فرودگاه خیلی خیلی نزدیک بود. یعنی پشت بام که می رفتم می توانستم به راحتی هواپیماها را ببینم.

اولین چیزهایی که یادم می آید غذاهای مانده سربازها بود که هرشب با ماشین می  آوردند شهرک و همه کاسه به دست می رفتند غذا می گرفتند. همیشه از بالا این صحنه را نگاه می کردم. جنگ زدگی بود بالاخره. از بالا نگاه می کردم که این مراسم تقسیم غذاها را که واقعا شرایط و تصاویر خیلی خوب نیستند. این اولین تصویرهایی است که در ذهن من شکل گرفت.

خانواده ما خانواده ای هشت نفری بود. پدر و مادر و چهار پسر و دو دختر. من فرزند پنجم بودم و خواهر کوچکم که مشهد به دنیا آمد فرزند ششم خانواده.

از شرایط آن روزها می گفتید و اولین تصویرها...


شهرک، 42 بلوک داشت که 12 بلوکش مخصوص خانواده های دیگر بود. یعنی یک دیوار بین این دو دسته بلوک ساخته بودند. درواقع دیواری بود که خانواده های جنگ زده را یک طرف قرار می داد و خانواده های خاص دیگر را یک طرف دیگر. آن طرف بهشت بود و طرفی که بودیم جهنم. اول سیم خاردار بینمان گذاشتند و بعد دیوار ساختند بین این 12 بلوک و بلوک های ما. من بیشتر اوقات می رفتم روی پشت بام و از بالا آن طرف را نگاه می کردم. آن طرفی ها پارک داشتند و زمین فوتبال و... خلاصه آنطرف دیوار خیلی جای سرسبز و قشنگی بود.

محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد
کودکی های چاوشی


اما این طرف یک دوزخ تمام عیار بود. بلوک های قسمت ما از بلوک رو به رویی ما شروع می شد. از بلوک 13 تا بلوک 42. بعد از بلوک 42 هم بازارچه ای بود که همه مایحتاجشان را از آنجا تهیه می کردند. یادم می آید که از شهرهای مختلفی جنگ زده این شهرک شده بودند. حتی از شهرهایی مثل قصر شیرین هم خانواده هایی بودند. همین طور از اهواز، خرمشهر و آبادان. البته بیشتر خرمشهری ها و آبادانی ها بودند و از اهواز جمعیت کمتری آنجا بود، چون اهواز به نسبت خرمشهر و ابدان زیاد آسیب ندید. کردها و حتی ترک های جنگ زده هم ساکن این شهرک بودند و خلاصه از هر طرفی کم و بیش آدم هایی گریخته از جنگ، دور هم جمع شده بودند و کنار هم زندگی می کردند.

پس از همان بدو تولد با آپارتمان نشینی بزرگ شدید...


بله ولی چه آپارتمان نشینی ای! آنجا فرهنگ آپارتمان نشینی و این جور حرف ها وجود نداشت. آدم هایی بودند که از شرایطی به ناچار به شهر دیگر و شرایط دیگری مهاجرت کرده بودند و داستان مهاجرت در هیچ شکل و زمینه ای داستان ساده ای نیست.

زندگی در شرایط جنگ زدگی، آنهم با این قشر مختلف و متنوع چه ویژگی هایی داشت؟

واقعا وضعیت عجیب و غریب و خاصی بود. مدام اتفاقات بد و تلخی رخ می داد که البته طبعی هم بود. مردم از شهرشان جدا شده بودند و غصه این را داشتند که آمده اند به شهر غربت. من آنجا بین عرب ها، عجم بودم و بین عجم ها عرب! دقیقا تا یک زمان طولانی بین این دو دنیا گیر کرده بودم. هیچ فرهنگی وجود نداشت و همه چیز در یک بلبشو می گذشت. فقر بیداد می کرد. کار و شرایط مساعدی نبود و به همین دلیل خیلی ها به سمت خلاف کشیده می شدند. واقعا خیلی جای کثیفی بود. پر از آشغال و... نه گاز داشتیم نه تلفن نه هیچ وسیله رفاهی دیگری.

محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد
چاوشی و مادرش


 آب را هم که می رفتیم از یک جای دیگر می آوردیم. روزی سه، چهار ساعت آب نداشتیم. جمعیت زیاد بود و آب، کم. پمپ هم جواب این همه خانواده را نمی داد و زمانی هم که آب بود تا طبقه پنجم که ما بودیم نمی رسید. مجبور بودیم آب را توی تشت و دیگ و این جور چیزها ذخیره کنیم. وقتی هم نفت می آمد یک صف طولانی شکل می گرفت که هیچ وقت تصویر این صف ها از یادم نمی رود. از وقتی یادم می آید با برادرها و پدرم سر صف نفت بودیم.

مثلا هفت، هشت ساله که بودم پیت های نفت را به صف می گذاشتیم و توی سرما می ایستادیم که نفت گیرمان بیاید و بعد هم باید پنج طبقه این پیت های سنگین را می بردیم بالا. فصل گرم سال هم سیلندر گاز یکی از دغدغه های اصلی بود. هر چندروز یک بار سیلند گاز می آوردند که آن هم بساطی داشت برای خودش. حالا که دارم فکر می کنم می بینم از وقتی خودم را شناختم چیزی که بیشتر از همه آزارم می داد دیدن فقر مردم بود. فقر فرهنگی، مالی، اجتماعی و...

کودکی چطور می گذشت؟

تنها سرگرمی ما فوتبال بود یا لاستیک تراکتوری... چیزی... را می چرخاندیم و یکی هم توی این لاستیک بود که اینقدر می چرخید تا در نهایت بالا می آورد و این تمام سرگرمی ما بود. خاک بازی و تیله بازی و این طور چیزها هم بود. یک بازی هم بود به اسم «روبّط». یک چیزی بود تقریبا مثل زوو... نمی دانم چه داستانی دارد که بچه های جنگ حافظه تصویری عجیب و غریبی دارند.

خلوت شخصی روزهای کودکی چطور می گذشت؟


ذهنم مدام درگیر این بود که چرا آدم ها اینقدر زودزود می میرند. مرگ خیلی آزارم می داد. شاید به خاطر فقر بود؛ اما به نظر من دق می کردند. از یک شرایط خیلی خوب به چنین شرایط بدی رسیده بودند. نه کار داشتند نه آینده درست و مشخصی؛ از طرفی واقعا نمی توانستند و نمی دانستند باید چه کنند.

محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد


فشارهای عصبی زیادی روی خانواده ها و مخصوصا مردهای خانواده بود و از شدت این فشارها و این فکرها که چطور دشمن آن ها را از شهر خودشان آواره کرده دق می کردند. واقعا شاید گفتنش ساده باشد اما در عمل و در موقعیت اصلا مساله ساده ای نبوده و نیست. جنگ زده ها به تعداد نفرات خانواده شان جیره می گرفتند. مثلا هر ماه به هر نفر 350 تومان پول می دادند. این پول به کجا می رسید؟ یا اینکه خیلی چیزها مجانی بود اما این پول اصلا کفاف نمی داد، مخصوصا برای خانواده های پرجمعیت.

البته شاید تنها چیزی که این وضع را کمی قابل تحمل می کرد این بود که اوضاع تقریبا برای همه یکسان بود. اما مرگ این آدم ها برای من واقعا دردناک بود. بلوک ما کنار در شهرک بود و من تقریبا هر روز شاهد مراسم تشییع جنازه یکی از اهالی شهرک بودم. دیدن این تصاویر یکی از فراموش نشدنی ترین و تلخ ترین تصویرهای ذهن و زندگی من است.

غربت هم واقعا آزاردهنده بود. مردم بومی آنجا بگذاریم به این نتیجه برسیم که آنها هم حق داشتند. وضعیت هیچ کس آن زمان خوب نبود. خیلی ها ما را بی خانمان خطاب می کردند. به خاطر این اصطکاک ها درگیری هم زیاد پیش می آمد. خوب یادم هست مثلا وقتی میخواستم بروم نان بگیرم مادرم مدام نگران بود که سالم بر می گردم یا نه.

مدرسه کجا رفتید؟


هفت ساله بودم که رفتم مدرسه و نشستم سر کلاس اول. مدرسه ای بود در همان شهرک به اسم مدرسه «شهید جهان آرا». یکی از بلوک ها را تبدیل کرده بودند به مدرسه و بچه ها می رفتند آنجا و تا کلاس پنجم درس می خواندند.منهم تا کلاس پنجم همانجا درس خواندم.

محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد


فکر کنم خیلی بازیگوش و شیطان بودید، درست است؟


تا یک زمانی بازیگوش بودم و همه اش فکر بازی. درس نمی خواندم. کلاس پنجم 2 تا تجدید آوردم. ریاضی و تاریخ. از اول تا سوم راهنمایی هم نزدیک 10 تا تجدید آوردم و خلاصه درس ها را به زور قبول می شودم. به قول معروف ناپلئونی رد می کردم. اصلا دنبال درس نبودم. دغدغه هایم چیزهای دیگری بودند.

مثال چه دغدغه هایی داشتید در آن سن و سال؟

همین چیزها... سیاهی خانه ها. فصل سرما مردم برای اینکه خودشان را گرم کنند توی خانه پیت حلبی می گذاشتند و صندوق های چوبی را تکه تکه می کردند و می ریختند توی پیت حلبی و وسط اتاق آتش روشن می کردند تا گرم شوند. شوفاژ بود ولی آب خیلی کم فشارتر از این حرف ها بود که این شوفاژها را گرم کند. همیشه سقف خانه ها سیاه بود از دود این آتش های خانگی. خانه ها سیاه بودند.

چرا مشهد ماندگار شدید؟


جای دیگری نداشتیم برویم. یا نمی توانستیم. خرمشهر چیزی نداشت. همین الان هم خیلی وضعیت بسامانی ندارد.


داستان موسیقی از کجا شروع شد؟


نمی دانم این داستان از کجا شروع شد. فقط می دانم یکسری عقده در دل من بود که می خواستم با موسیقی از آنها عقده گشایی کنم. به مقطع راهنمایی که رسیدم عملا دیوانه موسیقی شده بودم و تقریبا تمام وقتم به گوش دادن موزیک می گذشت. اصلا نمی دانستم این خواننده ها و گروه های کی هستند یا نام و نشانشان چیست. چون آن زمان کاست بود که به دست ما می رسید و با ولع گوش می دادیم و خیلی از اسم خواننده ها و... اطلاعی نداشتیم.

خیلی وقت ها ممکن است کسی از من اسم خواننده ای را بپرسد و من بگویم نمی شناسم و بعد ترانه اش را بگذارد و من تمامش را حفظ باشم. دلیلش این است که من فقط موسیقی گوش می دادم و اسم ها خیلی برایم مهم نبود یا اگر هم بود کسی را نداشتم که از او سوال بپرسیم. ویدیو و ماهواره و این جور چیزها هم که وجود نداشت.


 
محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد (2)


چه موسیقی هایی گوش می دادید؟


بیشتر غربی گوش می کردم. هیچ موزیکی را با جزئیاتش نداشت. بعدها هم که سی دی آمد من دیگر دنبال این موضوع نبودم و بیشتر مساله ام این بود که خودم موسیقی بسازم. دو تا خواهرزاده داشتم که یکی شان دختر بود. خواهرزاده ام کیبورد کوچکی داشت با کلاویه هایی کوچک. خواهرم این کیبورد کوچک را به من هم می داد تا من هم از آن استفاده کنم. با همان کیبورد شروع کردم به ساز زدن ابتدایی. چهارده سالم که بود اورتور آهنگ «پروانه ها» را روی همان کیبورد کوچک ساختم. بعدها فقط کلام به این اورتور اضافه شد و یکسری آکورد؛ اما اصل آهنگ همان چیزی بود که در چهارده سالگی ساختم.

نمی دانم چطور ساختمش. آن وقت ها که دستگاه ضبطی وجود نداشت و مجبور بودم توی ذهنم این ملودی را ثبت و ضبط کنم. یادم می آید همان سالها برای پیداکردن یک کابل MIDI کل شهر را گشتم ولی هیچ کس نمی دانست کابل MIDI چیست. مسخره ام می کردند می گفتند: «برو بابا!» دنبال این بودم که بتوانم یک جوری این کیبورد را به چیزی بزنم تا بتوانم صدایش را ضبط کنم. آخر سر هم با یک ضبط یک کاسته «کوهفرد» این کار را انجام دادم. در همین حد. نوارش را هنوز دارم. بدون کلام بود. همینطوری می ساختم.

پس نوازندگی را این مدلی شروع کردید؟


بله. روی همان کیبورد بچگانه و به صورت کاملا آماتور و خودآموز. آنقدر با کیبورد ور می رفتم تا بتوانم آن چیزی که توی ذهنم می آمد را روی کلاویه های پیاده و در نهایت ثبت کنم. حاصلش هم همین ها شده که می شنوید.

محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد (2)
چاوشی و پدرش


دوره دبیرستان هم همین قدر عشق موزیک بودید؟


دوران دبیرستان هم فقط موزیک گوش می دادم و درواقع خودم را اینطور خالی می کردم. سال اول دبیرستان روی کلاویه های کیبوردم علامت گذاشته بودم و این علامت ها را حفظ می کردم که نت ها یادم باشد. یک روز سر کلاس جبر داشتم روی نیمکت علامت را تمرین می کردم که معلم آمد بالای سرم و خلاصه بعد از یک دیالوگ کوتاه با پس گردنی از کلاس بیرونم کرد و البته من هم دیگر سر کلاس نرفتم. صبح با دوچرخه به هوای مدرسه از خانه بیرون می زدم و توی خیابان های می چرخیدم و موزیک گوش می دادم و ظهر هم بر می گشتم خانه؛ یعنی که مدرسه بودم.

پدر و مادرم هم طفلی ها فکر می کردند پسرشان از صبح تا ظهر توی دبیرستان مشغول درس خواندن است. Walkman کوچکی داشتم که هزار تومان خریده بودمش و درواقع وسیله موسیقی گوش کردن من بود. تمام ساعات فرضی حضورم در مدرسه را بیرون توی خیابان روی دوچرخه موزیک گوش می کردم و سر کلاس نمی رفتم. همه می کردند. تمام 9 ماه را مدرسه می روم. دروغ خیلی بزرگی بود. همان سال یعنی سال اول دبیرستان مردود خرداد شدم. با معدل 6.

خانواده پیگیر وضع درس و مدرسه نبودند؟


بندگان خدا آنقدر درگیر زندگی و سختی هایش بودند که واقعا نمی توانستند توجه زیادی کنند. حق هم داشتند و ما هم توقعی نداشتیم. خلاصه کارنامه مردودی خردادم را با یک مهر قرمز دستم دادند و من هم باید علی القاعده کارنامه را نشان پدر و مادرم می دادم. خانه که رسیدم مهر مردود را با تیغ پاک کردم و با سیب زمینی مهر قبولی درست کردم و زدم روی کارنامه. با این کار سه ماه تابستان کیف کردم و تا توانستم خوش گذراندم و اواخر شهریور هم با دوستانم رفتم نیشابور گردش. خانواده هم نفهمیدند تا روز 31 شهریور که پدرم کارنامه را گرفته بود دستش و رفته بود من را کلاس دوم دبیرستان ثبت نام کند. آنجا بود که لو رفتم.

محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد (2)


از نیشابور که برگشتم همین که خواستم پایم را بگذارم توی خانه متوجه سنگینی فضای خانه شدم. نرفته برگشتم. سوار دوچرخه فضایی و تک ترمزم شدم و از شدت ترس تصمیم گرفتم از خانه فرار کنم. خلاصه با دوچرخه محبوبم کلی توی شهر چرخیدم تا شب شد و رفتم ترمینال. اما ماشینی نبود که مرا فراری بدهد. آن شب هوای مشهد هم کمی سرد بود و من فقط یک تی شرت آستین کوتاه تنم بود. قصد داشتم بروم کرمانشاه و از آنجا هم بروم یک جای دیگری کار کنم. دوچرخه ام را خیلی دوست داشت. توی ترمینال بالاخره بعد از کلی بغض و آه از دوچرخه دل کندم و گذاشتمش وسط ترمینال که یک نفر بعد از من بیاید و آن را بدزدد و ببرد برای خودش، به خیال خودم دیگر رفتنی بودم.

پول داشتید؟

700-800 تومانی داشتم. خلاصه شب را رفتم مسجد ترمینال خوابیدم که صبح راهی شوم. صبح که شد از تلفن عمومی زنگ زدم به دوستم «غلامحسین رئیسی» که توی بلوک ما می نشستند. یعنی بلوک 16 اتاق 17. گفتم: «من دارم از اینجا می روم» خواستم کمی پول به من قرض بدهد. گفت: «حتما! بیا اینجا کمی بهت پول بدهم بعد برو. مبادا دست خالی بروی.» خلاصه من ساده را کشاند خانه شان. رفتم سراغ دوچرخه و در کمال ناباوری و تعجب دیدم دوچرخه را کسی ندزدیده و جدی جدی شده بود وبال گردنم.

خلاصه رفتم خانه غلامحسین و تا رسیدم برادرم فرهاد و پدرم هم رسیدند و گیرم انداختند. فهمیدم همه اش نقشه بوده و آنها با هم دست به یکی کرده بودند که مرا بگیرند. خلاصه من را بردند خانه و هیچکس هم حرفی نزد. کتک هم نخوردم. همه اش تخیلات خودم بود. برادر دیگرم مهرداد روی کشتی کار می کرد و آن زمان خارج از ایران بود. همگی نصیحتم کردند و ما هم نشستیم دوباره سر همان کلاس اول دبیرستان و باز هم مردود خرداد شدم! نیم رفتم مدرسه. پدر و مادرم پیگیری می کردند که ببینند مدرسه می روم یا نه، ولی من بار در می رفتم. خلاصه بار دوم که مردود شدم کلاس درس را ول کردم.

خانواده هم حریف نشدند...


نمی دانستند با من چه کنند. توی دنیای دیگری بودم برای خودم. نه شر بودم نه منزوی. فقط یک جای دیگری سیر می کردم و از طرفی خانواده دوست داشتند که من هم درس بخوانم و مثلا مهندس بشوم و... درکم نمی کردند. حق هم داشتند. کلا آدم خوشحالی نبودم. خانواده ام هم واقعا نمی دانستند باید با من چه کنند. خودم هم نمی دانستم. سوال زیاد داشتم و کسی نبود جواب آنها را بدهد. مثلا می گفتم چرا این جا به دنیا آمدم، چرا باید تحقیر بشوم و... از هر لحاظ که بگویید تحقیر شدم...

تحقیر؟ چرا تحقیر؟


بله. آن روزگار اینطور بود که خانواده وسیله یا پوشاکی را که نمی خواستند یا نمی پوشیدند، می دادند به خانواده های دیگر. چرا باید لباس کس دیگری را می پوشیدم؟ همیشه می ترسیدم که مبادا یک لحظه همکلاسی ام رو کند به من و بگوید: «لباس تنت مال من است.» همین چیزهای به ظاهر کوچک آدم را پریشان می کرد. از کوچک شروع می شد تا چیزهای بزرگ و بزرگتر. من هیچ وقت این حرف ها را نزده ام و حالا هم ابایی ندارم از گفتنشان.

محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد (2)


جنگ زدگی است دیگر... ریشه آدم را یک طور دیگری می سازد.


می گویند وقتی به دنیا می آید تا دوسالگی همه سویه های شخصیتی اش شکل می گیرد. رفتار و شیوه و شخصیت آدمها از بدو تولدشان شکل می گیرد. مثلا «زانکو» پسرم بادبادک را می گیرد جلوی صورت من و بی هوا آن را می ترکاند و قاه قاه هم می خندد، اما من وحشت می کنم و دو متر می پرم هوا. چون از همان نوزادی هر صدای بلندی برای من معنی اش صدای بمباران بود. از بس که صدای تیر و ترکش و بمب و خمپاره توی مغزم نشسته بود. مادرم می گوید صدای هواپیما که می آمد تو جیغ می زدی. بگذریم. برگردم به چیزی که درباره فقر می گفتم و این را اضافه کنم که خود فقر شاید آنقدرها آدم را اذیت نکند، اما نگاهی که از بیرون به به عنوان یک فقیر به تو می شود همیشه از هر جمعی فرار کنی. جایی که ما زندگی می کردیم هم وضع همینطور بود.

شاید آنها هم نمی دانستند و تجربه نداشتند که با یک آدم جنگ زده چطور باید رفتار کنند. یکسری از دوستان ما که تهران جنگ زده بودند سید خندان زندگی می کردند. آنجا هم ساختمانی بود مخصوص جنگ زده ها. شرایط آنها آنطور که می گفتند کمی بهتر بود. یکسری چیزهای دیگر هم بود که بدجوری اذیتمان می کرد. مثلا ما نمی توانستیم برویم «لباس نو» بخریم یا اگر می خریدیم یک لباس خیلی معمولی می خریدیم.

گفتید پدرتان کارمند شرکت نفت بود؟


بله. وقتی مهاجرت کردیم هم که دیگر سر کار نمی رفت. خودتان می دانید مهاجران چه وضع داشتند آن زمان. شهر جدید، آدمهای جدید... گفتم که واقعا این شرایط اینقدر تلخ و ناگهانی بود که خیلی از مردها دق می کردند و می مردند. خرمشهر جزو شهرهای خوب ایران بود. قبل از جنگ همه از آمریکا و اروپا برای تفریح می آمدند خرمشهر. حالا این وضعی که برایش پیش آمده بود واقعا مرگ آور بود. خرمشهر تلی شده بود از خاکستر. شده بود میدان جنگ تن به تن. چیزی نداشت دیگر. خاک بود. هنوز هم متاسفانه خیلی وضع مساعدی ندارد.

در مشهد دوست صمیمی هم داشتید؟


تنها خوبی جنگ زدگی و شرایط شهرک شهید بهشتی که ما آنجا زندگی می کردیم این بود که همه هم سطح بودند. کسی خیلی بالاتر یا پایین تر نبود. مثل دوره آموزشی سربازی که هیچ کس درجه ای ندارد و همه مثل هم هستند. همه یک غذا می خورند و با هم خوب و مهربان هستند. به همین خاطر است که می گویند آموزشی بهترین دوره سربازی است. ما هم آن زمان با هم خوب بودیم چون جز همان جمعی که بود کسی دیگری را نداشتیم و همه از یک شرایط آمده بودیم و در یک شرایط زندگی می کردیم.

جالب است برای آنهایی که شاید آشنایی زیادی با آن شرایط ندارند بگویم که مثلا در هیچ خانه ای بسته نبود. همسایه ها می آمدند و می رفتند و کسی برای وارد شدن به خانه کس دیگر در نمی زد. اینقدر با هم خانه یکی بودند. چیزی نبود که از هم مخفی کنند. غذایمان را با هم می خوردیم و همیشه با هم بودیم و همینطور در کنار هم رشد کردیم. جنگ زده ها حداقل به هم آسیبی نمی رساندند.

از دوستانتان بگویید.

مثلا همسایه بغل دستی ما «سیدعلی موسوی» بود که بعدها فوتبالیست مشهوری شد. علی بچه خرمشهر بود. بیست سال من و علی با هم همسایه بودیم و با هم فوتبال بازی می کردیم و توی یک مدرسه درس خواندیم. تنها دلخوشی ما همین ها بود دیگر. فوتبال بازی می کردیم. از دوستان دیگری که آن جا داشتم. «علی مونس فر» بود که از دزفول آمده بودند. «غلامحسین رئیسی» بچه آبادان بود. «رسولی ها»ها هم خرمشهری بودند.

محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد (2)


آنجا می گفتی کرد هستم یا خوزستانی؟


آنجا همه ما خوزستانی به حساب می آمدیم. فرقی هم نمی کرد که اهل کجا هستم. مهم این بود که همه جنگ زده بودیم. اما اکثرا ساکنین این شهرک خرمشهری و آبادانی بودند. حتی از جنگ زده های کردستان عراق هم داشتیم. مثلا «حسین تمیمی» از بچه های جنگ زده کرد عراق بود. صدام بیرونشان کرده بود و آنها هم خودشان را رسانده بودند آنجا. آدمهای با حالی بودند همه. تمام دلخوشی ما این بود که بعدازظهرها دور هم جمع شویم، بازی کنیم، بگوییم و با هم بخندیم. این طور می گذشت روز و روزگار ما در آن شهرک و من با این چیزها بزرگ شدم.

درس به کجا رسید؟


کلا تعطیلش کردم. واقعا نمی توانستم. می رفتم هندسه یا جبر بخوانم که چی بشود؟ سه رشته هم که بیشتر وجود نداشت. علوم انسانی بود و ریاضی و تجربی. راه دیگری هم وجود نداشت. بعد از یک مدت دیدم هیچ کاری نمی توانم بکنم و همین خیلی پریشانم کرده بود.

کار هم می کردید؟


بله. تابستان ها کار می کردم. یادم می آید پاساژی بود به اسم پاساژ قائم در میدان 17 شهریور. توی این پاساژ کار می کردم.

چه کاری؟


ادویه هفت رنگ های مخصوص و سوغات مشهد را می ریختم توی شیشه و این ها را خط به خط روی هم می گذاشتم که می شد هفت رنگ ادویه مختلف. دقیقا یادم هست که هفته ای پنجاه تومان حقوق می گرفتم. پنجاه تا تک تومانی. سر ماه می شد دویست یا نهایتا سیصد تومان. درس را هم که رها کردم رفتم توی یک کلاه دوزی مشغول به کار شدم. بگذار موضوعی را به شما بگویم که حتی خانواده ام از آن خبر ندارند.

من آن روزگار سیگار هم می فروختم. می رفتم محله هایی مثل وکیل آباد و پارک ملت و... که آشنایی، کسی من را نبیند و سیگار می فروختم. البته بعضی ها هم مرا می دیدند و رویشان را می کردند آن طرف که مثلا من را ندیده اند. اما خوشبختانه هیچ وقت خانواده ام از این موضوع خبردار نشدند که پسرشان در یک مقطعی سیگار فروشی هم کرده. خلاصه این کارها را هم انجام دادم.



به هر صورت از خانه که نمی شد انتظار خاصی داشت، پس خودت باید هزینه ات را در می آوردی...

پدرم با همه شرایطی که جنگ به ما تحمیلکرده بود و واقعا شرایط بغرنج و سختی بود هیچوقت نگذاشت دستمان جلوی کسی دراز شود و مردانه اوضاع خانواده را مدیریت کرد. پدرم یک مدتی مسئول همین شهرک بود. بنیادی بود به اسم بنیاد مهاجرین جنگ تحمیلی که پدر مسئول آنجا شد. بعد آنجا تبدیل شد به ستاد بازسازی و نوسازی. پدرم آدم باسوادی بود و هست. وقتی پدرم بازنشسته شد با پیکانش کار می کرد. یکی از ترانه های که خوانده ام و شما هم آن را قبل از این گفت و گو شنیدی حرف از یک پیکان دلتنگ می زدید. این همان پیکانی است که پدرم با آن روزگارمان را در زمان جنگ و بعد از جنگ مدیریت می کرد و نان حلال می آورد خانه.



محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد (3)


پولی که از کار در می آوردید خرج چه می شد؟


دقیقا یادم نمی آید که چه کار می کردم با آن پول. یک خاطره هم دارم از آن ادویه فروشی. بگویم؟

حتما.

این ادویه فروشی انباری داشت که دست بالای خود ادویه فروشی بود. آدمهایی که جنس می آوردند می گذاشتند توی این انباری. خلاصه دخمه ای بود برای خودش. یکسری گونی آوردند که توی آنها پر از اسباب بازی بود. تفنگ ترقه ای و از این جور چیزها. من هم همیشه آرزو داشتم یک تفنگ ترقه ای داشته باشم و با دیدن این گونی ها و محتویاتشان چشم برق افتاد. وقتی همه رفتند من ماندم و گونی های باز اسباب بازی. صاحب گونی ها را می شناختم. بعد از کلی کلنجار یکی از تفنگ ترقه ای ها را برداشتم. یک ترقه هم بیشتر نمی خورد.

خلاصه تفنگ ترقه ای را دزدیدم و بعد از ظهر که شد برگشتم خانه. شب تا صبح خوابم نبرد. هی به خودم فحش می دادم که چرا این کار را کردی. گیرم که یک ترقه هم زدی، بعدش چه؟ خلاصه تا صبح از این پهلو به آن پهلو شدم. ساعت شش صبح از خانه بیرون زدم. هفت نیم باید سر کار می بودم. ساعت هفت پاساژ باز می شد.

نشستم تا پاساژ باز شود و این آقا بیاید. با ترس و لرز رفتم توی مغازه و رو به روی طرف ایستادم و گفتم: «عمو من می خواهم یک چیزی بگویم» گفت: «بگو پسرم.» سرم را انداخته بودم پایین «من این تفنگ ترقه ای را دزدیدم.» منتظر بودم سیلی اش بخوابد توی گوش یا پس گردنم. از ترس اینقدر چشمهایم را بهم فشار دادم که نزدیک بود منفجر شوند. دیدم نمی زند. دستم را گرفت و ده تا ترقه گذاشت روی همان تفنگی که توی دستم بود. مانده بودم چه کنم. ترقه ها و تفنگ را گذاشتم و با بعض از مغازه بیرون آمدم. همان روز و از این مرد یاد گرفتم که چطور آدم ها را ببخشم و گذشت کنم. از فردا باز هم رفتم سر کار.

محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد (3)


پس در نهایت درس را ول کردید و بیکار می چرخیدید.


بله. مادرم از وضعیت من اصلا راضی نبود. بیچاره ها نمی دانستند با من چه کار کنند. گفتم که من اصلا بچه شر و شوری نبودم. فقط توی هپروت خودم بودم. به هیچ کدام از سوالهایم جوابی داده نمی شد و من همینطور وسط یک سری سوال و اما و اگر زندگی می کردم و فقط و فقط موسیقی بود که به دادم می رسید. صبح تا شب با همان والک منی که گفتم موزیک گوش می دادم و نمی دانستم باید چه کنم. دلم برای پدر و مادرم می سوخت. تصمیم گرفتم بروم بزرگسالان یا به قولی مدرسه شبانه ثبت نام کنم. رفتم رشته کاردانش که تازه باب شده بود سر کلاس اول دبیرستان نشستم. ترم اول معدلم شد چهارده و نیم. درس ها را پاس کردم.

یک دفعه متحول شدی؟ چطور؟


نمی دانم. ولی همه اش فکر می کردم که باید یک کاری برای خانواده ام انجام بدهم. همین زمان ها بود که با دوستی آشنا شدم که کمی فضای من را عوض کرد. اسمش محمد بود؛ «محمد بحرانی پور». محمد در آن مقطع صمیمی ترین دوستم شد. به هر صورت رفتم حسابداری خواندم. برای حسابداری هم باید سه مرحله را قبول می شدم. حسابداری مقدماتی، صنعتی و تکمیلی. هر سه را هم قبول شدم. دوره تایپ و کامپیوتر هم رفتم و قبول شدم.

خانواده هم خوشحال که بچه سر به راه شده...

دقیقا. همان دبیرستانی که بودم به دانشگاه تبدیل شد. خلاصه ترم اول سر کلاس دانشگاه بودم که گفتند باید دو تا درس را پاس کنی تا دیپلمت را بدهیم. بهداشت کار و کارورزی. سر جلسه امتحان داشتم صورت مغایرت می گرفتم و در این جور مساله های حسابداری باید دو طرف مساله را با هم تراز کنید. هرچه سعی کردم و مغزم را ریختم روی کاغذ نشد که نشد. ماشین حساب را زدم روی زمین و خرد کردم و از سرجلسه بیرون آمدم. این داستان مصادف شد با هجرت ما از مشهد به تهران. بیست سالم بود که آمدیم تهران. از یک جای غریب به جایی غریب تر.

محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد (3)


چه شد که بعد از بیست سال آمدید تهران؟


شرایط واقعا شرایط مناسبی نبود. همه شده بودند مواد فروش و اهل خلاف و جنگ هم که خیلی وقت بود تمام شده بود. مادرم به پدر اصرار کرد که دیگر نمی توانیم مشهد زندگی کنیم و باید برویم تهران. برادرهایم هم که برای خودشان کار می کردند و وضعشان تقریبا خوب بود و زندگی خودشان را داشتند. خلاصه شرایطی فراهم شد که ما به تهران نقل مکان کردیم.

کجای تهران ساکن شدید؟

یک خانه کوچک خریدیم در خیابان خوش، تقاطع هاشمی. یک سال حیران بودم که باید کجا بروم یا چه کنم. بیست سال جای دیگری و در شهر دیگری رشد کرده بودم و حالا آمده بودم جایی که نه کسی را می شناختم نه جایی را بلد بودم. از غربتی به غربت دیگر آمده بودم. آنجا با آدم هایی رفاقت کرده بودم و به سختی با شرایط کنار آمده بودم و حالا باز دوباره روز از نو و روزی از نو. باز باید با جای جدید اخت می شدم.

تا اینجا که هنوز موسیقی جدی نشده؟ یعنی کاری بیرون نداده اید.

نه نه. اصلا. پیش زمینه داشتم البته. یعنی با همان کیبورد کوچک یک چیزهایی می زدم. مشهد که بودیم مهرداد برادرم که به خاطر شغلش خارج زیاد می رفت، برایم یک گیتار چینی آورد و من با این گیتار و کیبورد چیزهایی می زدم برای خودم و با همان ضبط کوچک هم ثبتشان می کردم. خلاصه تهران که آمدیم مهرداد پول فرستاد و من با همان پول یک کامپیوتر خریدم و یک کیبورد بهتر. برای خودم شروع کردم به ساز زدن. می خواهم بگویم که دغدغه اش را داشتم و مدام فکر می کردم که من با این موسیقی باید خودم را خالی کنم.

یکی، دو سال فکر می کردم که باید چه کنم. همه چیز به من فشار می آورد. غربت و بیکاری و این چیزها... خدمت هم نرفته بودم. تمام برادرها و خواهرهایم تحصیلات خوبی داشتند و من مانده بودم حیران و روی هوا. هیچ چیز جذبم نمی کرد. هر طوری بود خودم را کشاندم و پیش بردم. برادر بزرگم به زور و با مدرک سیکل من را فرستاد خدمت. تنها مدرکی که توی خانه داشتم همین سیکل بود. رفتم بابا خدمت سربازی. خوش رودپی، پادگان المهدی. سه ماهی که آنجا بودم خیلی دوران خوبی بود. می نشستم شعر می نوشتم یا توی ذهنم موزیک درست می کردم. خلاصه یکی، دو شعر نوشتم که بعدها در آلبوم اولم منتشر شدند.

پس دو سال خدمت هم بابل بودید.

نه. کمی بعد به عنوان دژبان انتخاب شدم و آمدم تهران. تهران که آمدم در یگان با دوستی آشنا شدم به اسم «بهزاد احمدوند». خانه شان هفت تیر بود و وضع مالی تقریبا خوبی داشتند و توی خانه اش یک استودیوی کوچکی سر هم کرده بود. کامپیوتری داشت و تشکیلاتی. خودش هم گیتار می زد. ما یگان تشریفات موزیک دژبان کل بودیم و ساز می زدیم آنجا.

محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد (3)


چه سازی؟


ساکسیفون آلتو.

بلد بودید؟


نه مجبور بودیم یاد بگیریم. آنجا هم با «علیرضا مهدیخانی» آشنا شدم و از آن طرف هم احمدوند استودیو داشت و اینها. مهدیخانی گفت من یک دوست شاعری دارم که اگر دوست داری شما را با هم آشنا کنم. من آن وقت ها توی این فکر بودم که یک چیزهایی ضبط کنم.

تا آن موقع چیزی خوانده بودید؟


بله. برای خودم یک چیزهایی می زدم و می خواندم. خلاصه شرایطی فراهم شد که با آقای احمدوند رفت و آمد پیدا کردم. آنجا یکسری کارها را ضبط کردم. دیدم نه، انگار می شود یک کارهایی انجام داد. همین شعر «الهی سقف آرزوت» (نفرین) را همان جا ضبط کردم.

ملودی این کارها چطور شکل گرفته بود؟

قبل از اینکه بروم خدمت یکسری اتود زده بودم و یکسری دوستان هم محله ای تهران هم به من گفته بودند که می شود روی این ها کار کرد. برگشتم تهران و اینها رفتند دو شعر از «مریم حیدرزاده» گرفتند و خلاصه این ترانه ها تقریبا اینطوری شکل گرفت. سربازی که بودم هم یک شعر از حمید مصدق اتود کرده بودم که شاید شنیده باشید «چه کسی خواهد دید/ مردنم را بی تو»... اینها را ضبط کردم. مهدیخانی من را با «حسین صفا» آشنا کرد و یک روز تلفنی با هم حرف زدیم. توقع داشتم صفا یک آدمی باشد با ریش بلند و موی بلند و... اما صدایی که از پشت تلفن شنیدم صدای پخته و بسیار پرجذبه ای بود. خلاصه با حسین صفا آشنا شدیم و حسین آمد خانه ما.

در همان اولین دیدار ترانه «کفتر چاهی» را به من داد. گفت این را بخوان ببینیم چه می شود. حسین شعر حمید مصدق را که خوانده بودم از طریق مهدیخانی شنیده بود. کفترچاهی را ضبط کردیم و من آن وقت 9 ماه خدمت بودم. این اتودها که دوستان هم محله ای بعدها ارشاد بردند یک دفعه پخش شد. من این ترانه ها را دادم به این دوستان هم محله ای که بروند مجوزشان را بگیرند. همه را هم با ساز کیبورد زده بودم. خیلی ساده بود. فقط می خواستیم ببینیم ارشاد مجوز می دهد یا نه. ارشاد هم گفته بود اینها خوب نیست و استاندارد نیست و کیفیت خوبی ندارد و این حرف ها. خلاصه مجوز نگرفت به هر صورت و اینقدر دست به دست این آلبوم بین بچه ها چرخید تا در نهایت یک دفعه بیرون پخش شد.

واقعا

/ 0 نظر / 52 بازدید