با تسلیت ایام شهادت مولای متقیان در مناجات شبانه شبهای قدر را التماس دعا دارم

 

شعر درباره شب قدر, شب قدر 

 شب قدر است امشب مست مستم‌ ای خدا با تو
شدم تا مست دانستم که هستم ای خدا با تو

 

در این خلوت تو من یا من تو، انصاف از تو می‌خواهم
تو با من مست یا من مست هستم ای خدا با تو
 

خواه از من که هرگز راه عقل و عافیت پویم
که من دیوانه از روز الستم ای خدا با تو

 

دویدم سال‌‌ها اما به دور افتادم از کویت
چو افتادم ز پا در خود نشستم ای خدا با تو

 

سر از خاک زمین تا برگرفتم عشق ورزیدم
ولی آزاد از هر بند و بستم ای خدا با تو

 

تو هر جا جلوه کردی من تو را دیدم پرستیدم
به هر صورت جمالی می‌پرستم ای خدا با تو
 محمدخلیل مذئب

 

 

ای که از صورت خونین تو غم ریخته است
با تماشای تو یکباره دلم ریخته است
 

چه به روز سر تو آمده آخر بابا
سرت از ضربه شمشیر به هم ریخته است

 

دخترت کاش بمیرد که نبیند هرگز
خون فرق تو قدم پشت قدم ریخته است

مادرم آمده بالای سرت با زحمت
اشک بر زخم تو با قامت خم ریخته است

 

کربلا زنده شده در نظرم می بینم
ترس دشمن که پس از صاحب علم ریخته است

 

تا که تاراج کند خیمه ی مارا یکسر
قبل آتش زدنِ آن به حرم ریخته است

 

فرق خونین تو را کاش نمی دیدم من
یادِ آن خون که از دست قلم ریخته است

 

 

چه شب هایی که پرپر شد چه روزانی که شب کردم
نه عبرت را فراخواندم نه غفلت را ادب کردم

 

برات من شبی آمد که در آیینه لرزیدم
شب قدرم همان شب شد که در زلف تو تب کردم

 

شب تنهایی دل بود، چرخیدم، غزل گفتم
شب افتادن جان بود رقصیدم، طرب کردم

 

تمام من همین دل بود دل را خون دل دادم
تمام من همین جان بود جان را جان به لب کردم

 

دعایی بود و تحسینی، درودی بود و آمینی
اگر دستی بر آوردم، اگر چیزی طلب کردم

 

تو بودی هر چه اوتادم اگر از پیر دل کندم
تو بودی هر چه اسبابم اگر ترک سبب کردم

 

نظر برداشتن از خویش بود و خویش او بودن
اگر چیزی به چشم از علم انساب و نسب کردم

 

الهی عشق در من چلچراغی تازه روشن کن
 ببخشا گر خطا رفتم، ببخشا گر غضب کردم
علیرضاقزوه

 

شعر برای شب قدر, اس ام اس شبهای قدر

 

خود را به خواب می زنی ای بنده تا به کی !؟
هی توبه پشت ِ توبه، سرافکنده تا به کی !؟

 

دنیا وفا نکرده ، وفا هم نمی کند
با زرق و برقش از غم دل، کم نمی کند

 

از حوض ِ نور،کی به رخت آب می زنی !؟
کی دست رد به سینه ی این خواب می زنی !؟

 

ای بنده جزء برای خدا بنده گی نکن
!کج می روی،لجاجت و یک دنده گی نکن

 

بنده در اوج ِ فاجعه زانو نمی زند
غیر از خدای ِ خود به کسی رو نمی زند

 

عقلت مگر به شاید و باید نمی رسد !؟
بارِ کجت به منزل و مقصد نمی رسد

 

تیشه نزن به ریشه ی خود بنده ی خدا
بیراهه می روی، نشو شرمنده ی خدا

 

جای غم ِ بهشت، غم ِ پول می خوری !؟
بیچاره ای که مثل پدر گول می خوری

 

بیهوده هی برای دلت کیسه دوختی
باغ بهشت را به جو ِ ری فروختی !؟

 

ای ورشکسته،بیش ترازاین ضرر نده
لحظه به لحظه عمر خودت را هدر نده

 

شبهای قدر فرصت خوبیست؛ گریه کن
آیا زمان توبه ی تو نیست!؟ گریه کن


شبهای قدر فرصت خوبیست؛ توبه کن
غیراز تو و خدا که کسی نیست!توبه کن

 

شبهای قدر ناله بزن بی معطلی
دستم به دامنت، مددی مرتضی علی

 

شبهای قدر اشک تو را کوثری کند
زهرا برای شیعه ی خود مادری کند

 

جا مانده ای ز قافله، هیهات، گریه کن
امشب برای عمه ی سادات گریه کن

 

شاید خدا به حال ِ خرابت نظاره کرد
پرونده ی سیاه تو را پاره پاره کرد

 

مانند سوزِ صبح ِ مه آلود می رسد
وقتی نمانده است، اجل زود می رسد

 

باید بری ! به فکرِ حساب و کتاب باش
فکر فشارِ قبر و سئوال وجواب باش

 

شبهای قبر، تیره تر از کرده های توست
مهتاب روشنش سفر کربلای توست

 

بی نور عشق، قبر تو دلگیر می شود
امشب بگیر تذکره را ، دیر می شود

 

ای تشنه لب ، ز دست سبو آب را بگیر
امشب به گریه دامن ارباب را بگیر
وحید قاسمی



-----------------------------------------------------------------------
کوفه امشب التهاب محشر است / کوفه امشب کربلایی دیگر است
جبرئیل آوای غم سر داده است / در فلک شوری دگر افتاده است
تیر غصه بر دل زارم نشست / تیغ دشمن فرق مولایم شکست
قلب مجنون سوی صحرا می رود / حیدر-ع امشب سوی زهرا میرود . . .


پست ویژه شهادت امام علی ، دانلود مداحی و دعای مسجد کوفه

باز امشب عشق تنها می شود / زخم سهم فرق مولا می شود
آفتاب عشق گلگون می شود / سینه ی سجاده پرخون می شود
پشت نخل آرزو خم می شود / داغ حسرت سهم آدم می شود
جاده می ماند غریب و بی سوار / ذوالفقار عدل می گیرد غبار
شهادت مولا امیر المؤمنین تسلیت باد.

1282921569_.jpg

پس از آن که ضربت خوردن حضرت علی(ع) در شهر کوفه پراکنده شد، اهالی این شهر، به ویژه شیعیان و محبان آن حضرت، سراسیمه وارد مسجد شده و از حال آن حضرت پرس و جو نمودند. آنان هنگامی که به نزد آن حضرت رسیدند، دیدند سر مبارکش در دامن فرزندش امام حسن مجتبی(ع) است و با این که جای زخم سرش را محکم بسته اند، با این حال خون از آن جاری است و چهره مبارک آن حضرت از زردی به سفیدی مایل شده است و به آسمان نظر می افکند و به تسبیح و تقدیس الهی مشغول است و می گوید: الهی اسئلک مرافقه الأنبیاء و الأصیاء و أعلی درجات جنّه المأوی.

در همین هنگام ضارب آن حضرت، یعنی عبدالرحمن بن ملجم مرادی را دستگیر کرده و به مسجد آوردند. مردم که از شدت خشم و ناراحتی می خواستند وی را با دست و دندان خویش پاره پاره کرده و به سزایش برسانند، با ممانعت محافظان و یاران حضرت علی(ع) مواجه شدند.

حضرت علی(ع) هنگامی که نظر مبارکش به آن تیره بخت و روسیاه افتاد، به وی فرمود: ای ملعون! کُشتی امیرمؤمنان و پیشوای مسلمانان را، در حالی که تو را پناه داد و بر دیگران اختیار کرد و به تو عطاها نمود. آیا برای تو بد امامی بود؟ و پاداش نیکی های او به تو، همین بود که دادی؟

ابن ملجم سر به زیر افکند و سخنی نمی گفت. پس از دقایقی امام علی(ع) چشم گشود و فرمود: ارفقوا یا ملائکه ربّی بی؛ ای فرشتگان خدا با من رفق و مدارا کنید.

ابن ملجم مرادی، در این وقت می گریست و خطاب به آن حضرت، می گفت: افأنت تنقذ من فی النار؟ آیا تو می توانی کسی که جایش در جهنم است، نجاتش دهی؟

امام علی(ع) به فرزندش امام حسن(ع) درباره رفتار با ابن ملجم سفارش کرد و به وی فرمود: پسرم! با اسیر خود مدارا کن و با وی طریق شفقت و رحمت پیش گیر.



امام حسن(ع) عرض کرد: پدرجان! این ملعون، ضربتی سخت بر تو وارد کرد و دل های ما را به درد آورده است، با این حال دستور می دهی که با وی رفتاری مشفقانه در پیش گیریم؟

امام علی(ع) فرمود: فرزندم! ما اهل بیت رحمت و مغفرتیم. پس وی را به آن چه خود می خوری، بخوران و به آن چه می آشامی، بیاشام. اگر من از دنیا رفتم، از او قصاص کن ولی جسدش را به آتش مسوزانید و وی را مثله نکنید. زیرا از جدت رسول خدا(ص) شنیدم که می فرمود: مثله نکنید، اگر چه سگ گزنده باشد.

اما اگر زنده ماندم، خودم داناترم که با او چه رفتاری کنم و عفو وی را ترجیح می دهم. زیرا ما از اهل بیتیم که با گناهکاران در حق خویش، جز به عفو و کرم رفتار نمی کنیم.

در این هنگام، آن حضرت را به سوی خانه اش منتقل کردند و دختران و فرزندان و سایر خانواده آن حضرت، با دیدن وی شیون و گریه سر دادند.

 

نقل شد که برای درمان زخم آن حضرت، پزشکان کوفه را گرد آوردند و حاذق ترین و داناترین آنان، شخصی بود به نام "اثیربن عمرو". وی چون در زخم سر مبارک آن حضرت نگریست، شش گوسفندی طلبید که تازه و گرم بود و رگی از آن بیرون کشید و آن را در شکاف زخم سر آن حضرت گذاشت و در آن دمید تا اطرافش به تمام قسمت های جراحت رسید و اندکی بگذاشت و سپس برداشت و در آن نگاهی کرد و دید که برخی از سفیدی مغز سر آن حضرت در آن مشاهده می گردد. در این وقت با حسرت و آه، عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! وصیت خود را بگو، که این زخم کار خود را کرده و به مغز سرت رسیده است و از تدبیر بیرون شده است.

آن گاه حضرت علی(ع) به امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و سایر فرزندانش سفارش نمود. وصیت آن حضرت به فرزندانش در نامه 47 نهج البلاغه (فیض الاسلام) آمده است.حضرت علی(ع) تا شب 21 رمضان، در بستر بیماری بود و در این شب گاهی بی هوش می گردید و گاهی به هوش می آمد و به اطرافیان نظری می افکند و به آنان توصیه می نمود. سرانجام چشمان مبارکش را بر هم گذاشت و پاهای خود را به سوی قبله نمود و گفت: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد انّ محمداً عبده و رسوله. این کلمات را گفت و روح مبارکش به اعلی علیین پرواز کرد. امام حسن مجتبی(ع) و امام حسین(ع) به همراهی سایر فرزندان و یاران نزدیک وی، او را غسل و کفن کرده و طبق سفارش آن حضرت، شبانه وی را در بیرون شهر کوفه، در جایی که هم اکنون معروف به نجف اشرف است، به خاک سپردند.

آنچـه‌ در ادامه می خوانید وصیت‌ امام‌ علی‌ (ع)بـه‌ فرزندش‌ امام‌ حسن‌(ع)است‌ کـه‌ پـس‌ از بـازگشـت‌ از صفـیـن‌ در قـریـه‌ "حـاضـریـن‌" نـوشـت‌. وصیتی‌ و سفارشی‌ کـه‌ بـه‌ همـه‌ فرزندان‌ اسلام‌ وعموم‌ مومنـان‌ است‌.

"
فرزندم‌ این‌ نامـه ‌از پدریست‌ کـه‌ گرمی‌ آفتـاب‌ زندگیش‌ بـه‌ سردی‌ و غروب‌ می نشیند.معترف‌ به‌ مصائب‌ توانسوز روزگار است‌ و سال‌ و ماه‌ و ساعات‌ از او روی‌ برتافته‌اند،و هر دم‌ بمرگ‌ نزدیک‌ می شود. پدری‌ که‌ بـه‌ پیشامدهـای‌ این‌ این‌ جهـان‌ نـاپـایدار و بی‌ مقدار ،سر فرود آورده‌ و در خـانـه‌ مردگـان‌ سکنی‌ خـواهد گزیدو فردا بعزم‌ سفـری جاودانه‌ از این‌ گیتی‌ کوچ‌ خواهد کرد. چنین‌ پدری‌ بـه‌ فـرزند جـوانش‌ ـ کـه‌ آرزومند چیزی‌ است‌ که‌ آنـرا نمیـابد ـ سخن‌ میگـوید فـرزندی‌ کـه‌ ـ بهـر حـال‌ مـانند تمـام‌ موجودات‌ ـ هلاک‌ خواهد شد وآماج‌ تیرهای‌ بلا و هدف‌ درد ها ورنجهـا و گروگان‌ مصائب‌ سخت‌ روزگـار غدار است‌.موجودی‌ کـه‌ خدنگهـای‌ زهرآگین‌ و تلخ‌ را نشانـه‌ است‌ و بـه‌ اضط‌رار اسیر چنین‌ ناگواریهـای نـاپـایدار است‌.سـوداگر سرای‌ فریب‌ و فسـاد و وامدار مـرگهـا و نابودی‌ ها،هم‌ پیمان‌ و آمیخته‌ با غمها و قرین‌ و جلیس‌ با محنتها نـشــانــه‌ و هـدف‌ افـتهــا و شهـیـد هــوی‌ و هــوس‌ دیگـران‌ و سرانجام‌...جانشین‌ مردگان‌ است‌.

اینک‌ پس‌ از ثنا و ستایش‌ پـاک‌ آفریدگـار و درود فراوان‌ بر رسول‌ خدا، پسرم‌ تو بدان‌: من‌ آن‌ هنگام‌ در چیزی‌ که‌ برایم‌ اشکار گردیده مینگرم‌ .چـون‌ میبینم‌ جهـان‌ از من‌ روی‌ میگیرد و روزگـار بـا من‌ به سرکشی‌ میگراید و آخرت‌ از من‌ استقبال‌ میکند،احساس‌ میکنم‌ که‌ هر چیز دیگر از یادم‌ میرود و جز بکار خویش‌ بچیزی‌ رغبت‌ ندارم‌. امّا لحظ‌ـه‌ ای‌ کـه‌ فـارغ‌ از دیگران‌ غم‌ خویش‌ میخورم‌ و هوس‌ مرا آسوده‌ میگذارد حقیقت‌ در برابرم‌ رخ‌ مینمـاید و جلـوه‌ گـر میشـود. چنین‌ کیفیتی‌ است‌ که‌ مرا بکوشش‌ و تلاش‌ وامیدارد،کـه‌ بی‌ تردید بازیچـه‌ نیست‌ و از آمیختگی‌ بدروغ‌ و ریا، فرسنگها بدور است‌. نیک‌ که‌ مینگرم‌ تو را جزیی‌ از خود مـیابم‌ـ نـه‌ خط‌اگفتم‌ ـ بلکـه‌ تو همـه‌ وجود منی‌ و چنان‌ آمیختـه‌ با منی‌ کـه‌ اگر چیزی‌ بتو روی‌ آورد،درست‌ مانند انست‌ کـه‌ بمن‌ روی‌ آورده‌ است‌.از اینرو اگر مرگ‌ تو را فراگیرد، چنان‌ است‌ کـه‌ مرا گرفتـه‌ . بدین‌ سبب‌ کار تو مرا در اندوه‌ افکنده‌،بدانگونـه‌ کـه‌ کـار خودم‌ مرا بـه‌ غم‌ و افسـوس‌ میکشاند.بنابراین‌ وصیت‌ خویش‌ را بر تو نوشتم‌ در حـالی‌ کـه‌ خواه‌ برای‌ تو بمـانم‌ یـا بمیرم‌ از اجرای‌ آن‌ بدست‌ تو دل‌ قـوی‌ دارم‌ و مط‌مئن‌ هستم.‌

پسـرم‌ تـو را بپـرهیـزگـاری‌ و تـرس‌ از عقـوبت‌ خدا و متـابعت‌ و فرمـانبرداری‌ از آفریدگـار وصیت‌ وسفـارش‌ میکنم‌ . ویرانـه‌ دل‌ را بنور تابناکش‌ آباد گردان‌، در رشته‌ مهر با او ببندگی‌ و دلسپاری‌ چنگ‌ بـزن‌.زیـرا هیچ‌ رشتـه‌ و پیـوندی‌ استـوار تـر ازپیـوستگی‌ و همبستگی‌ با ذات‌ لایزال‌ کردگار متعال‌ نیست.‌

دل‌ بـه‌ حکمت‌ و مـوعظ‌ت‌ شـاد وپـاک‌ بگردان‌ وبـا یـاد مرگ‌ در زهد وپارسایی‌ بکوش‌و نرم‌ رفتار ونیک‌ گفتار باش‌ .پیوسته‌ بیقین‌ ایمان‌ خویش‌ را قوی‌ کن‌ و تقدیر مرگ‌ را بخود بقبولان‌ و نفس‌ خـود را بـه‌ اعتراف‌ در ناپایداری‌ دنیا وادار سـاز.آلام‌ و آزار و مصـائب‌ سخت روزگار را بـه‌ او بنمـایـان‌ ،و زشتی‌ دهر و نـا ملایمـات‌ روزهـا را نکـتــه‌ بــه‌ نکـتــه‌ بـرایـش‌ بـرخـوان‌ و اورا بـتـرسـان.‌

با دفتر زندگی‌ گذشتگان‌ اورا آشنـا سـاز و حوادث‌ و رویدادهـایی‌ را کـه‌ بر آنهـا گذشتـه‌ است‌ برای‌ او بـاز گو. نفس‌ خـویش‌ را در بارگاه‌ های‌ ویران‌ سفر ده‌ و بگذار آثـار آنهمـه‌ قدرت‌ و عظ‌مت‌ را نیک‌ بنگرد ودریابد کـه‌ از کجا تـا بکجـا رسیده‌اند و چگونـه‌ از دوستان‌ جدا شده‌ اند ودر سراهای‌ تنگ‌ و تـاریک‌ مـانده‌اند.در این‌ موقع‌ بخویش‌ فکر کن‌ کـه‌ دیر یا زود تو نیز همچون‌ یکی‌ از تن‌ های‌ تنهای‌ آنها خواهی‌ بود.

 پسر, خانـه‌ ایمان‌ و آرامگاه‌ خویش‌ سامان‌ ده‌ و جهان‌ جـاودان‌ را بسرای‌ نـا پـایدار مفروش‌. سخنی‌ کـه‌ نیک‌ نمیدانی‌ مگو و پیرامون آنچـه‌ مـربـوط‌ بتـو نـیست‌ گفتگـو مکـن‌. در هـر راهـی‌ کـه‌ گـام‌ مـینهی‌ ، مبـادا به گمـراهی‌ بـرسی‌.زیـرا در گمـراهی‌ و سـرگـردانی‌ خویشتن‌ داری‌ بسی‌ بهتر از انجام‌ کاری‌ است‌ که‌ سرانجامش‌ هراس‌ است‌ و نگونباری‌. مروج‌ نیکوکاری‌ باش‌ تـا خود از نیکو کـاران‌ گردی‌ . پیوستـه‌ با دست‌ و زبان‌ نیکان‌ رابـه‌ کـارهـای‌ پسندیده‌ تشویق‌ کن‌ و از کردار نکوهیده‌ باز دار، وهر چند کـه‌ میتوانی‌، با بدکـاران‌ و پلید فکران‌ میامیز واز آنها دوری‌ گزین‌. در راه‌ خدا جهاد کن‌ چنان‌ جنگ‌ وجهادی‌ که‌ شایسته‌ قدر اوست‌.هر جا ودر هر موقعیتی‌ هر چند که‌ سختی‌ کشی‌ و به رنج‌ افتی، برای‌ حق‌ و عدالت‌ قیـام‌ کن‌.در کـار دین‌ پیوستـه‌ دانشجو بـاش‌ و خـویشتن‌ را بناملایمات‌ عادت‌ ده‌. صبور بودن‌ در راه‌ حق‌،نیکخویی‌ است‌. در همـه‌ کارهـا بکردگـار خویش‌ توکل‌ کن‌ زیرا تو بـه‌ پنـاهگـاهی‌ استوار و نیرومند روی‌ آورده‌ای‌.

آنگاه‌ کـه‌ دست‌ نیـاز بسوی‌ خدای‌ آوری‌، با همـه‌ دل‌ و جان‌ نیازمند باش‌. زیرا وجود و کرم‌ تنها از خداست‌. در کارها بسیـار از او ط‌لب‌ خیر و نیکی‌ کن‌، و در وصیت‌ و سفارش‌ من‌ اندیشه‌ بکار بند وچیزی‌ را از یاد مبر. زیرا نیکوترین‌ گفتار سخنی‌است‌ کـه‌ شنونده‌ را سودی‌ سرشار و بهره‌ای‌ بیشمار بخشد, سخن‌ پاک‌ و نیک‌ آن‌ نیست‌ کـه‌ بهره‌ای‌ نرسـاند و آموختن‌ دانشی‌ کـه‌ پسندیده‌ نیست‌ بی‌ تـردید علم‌ و عملش‌ هم‌ سـودمند نخـواهـد بـود. فرزندم‌! به خود مینگرم‌ که‌ خرد سالی‌ و جوانی‌ بـه‌ پیری‌ و سالخوردگی‌ رسـانیده‌ام‌ و سستی‌ و نـاتوانی‌ در وجودم‌ خـانـه‌ کرده‌، از اینرو در وصیت‌ بتو شتافتم‌. دیدم‌ در آن‌ حکمت‌ و عبرتی‌ است‌. بیم‌ داشتم‌ که‌ مبادا مرگم‌ فرا رسد، و آنچه‌ در خاط‌رم‌ میگذرد بتو نرسانده‌ باشم‌ و یا همانگونه‌ که‌ تنم‌ را ضعف‌ و سستی‌ فرا میگیرد، اندیشـه‌ام‌ نیز سستی‌ پذیرد و سخنان‌ بسیاری‌ ناگفتـه‌ ماند.ترسیدم‌ کـه‌ مبادا پیش‌ از آنکـه‌ وصـایـایم‌ را بشنوی‌ هـوس‌ بر تـو چیره‌ گردد و فتنـه‌ و آشوبهـای‌ دنیـا همچـون‌ اشتری‌ مست‌ و سرکش‌، تـو را بعصیـان‌ کشد.

دل‌ جوان‌ همچون‌ زمین‌ بکر و خاک‌ پاک‌ است‌. هر دانـه‌ ای‌ کـه‌ در آن‌ افتد نشو و نما یابد. از اینرو پیش‌ از آنکـه‌ خاک‌ دلت‌ ناپـاک‌ و سخت‌ شـود، و عقل‌ و خردت‌ اسیـر هـوس‌ گـردد در تـربیتت‌ کـوشیدم‌. من‌ با دانش‌ خویش‌ بسوی‌ تو شتافتم‌ تا اینکه‌ تو نیز در درک‌ حقایق‌ بشتابی‌ و درست‌ بدانسان‌ کـه‌ آزمودگان‌ و تجربـه‌ دیدگـان‌ ، کیفیت‌ کار خود را میشناسند، تو نیز بکـار خویش‌ آگـاه‌ گردی‌. اگر چنین‌ کنی‌ ، بی‌ نیاز از رنج‌ و معاف‌ از آزمون‌ و تجربه‌ خواهی‌ شد. آنچه‌ ما از دانش‌ و معرفت‌ و ایمـان‌ کسب‌ نموده‌ایم‌ تو نیز همـانهـا را بدست‌ آر چـه‌ بسیار چیزهایی‌ کـه‌ بر مـا پوشیده‌ بود بر تو عیـان‌ گردد. " فـرزنـدم‌! اگـر چـه‌ عـمـر من‌ هـمچـون‌ کسـانی‌ کـه‌ پـیش‌ از مـن‌ بـودند درازنبود، اما با همـان‌ مهلت‌ کوتـاه‌، بدیده‌ کـاوشگری‌ در کارشان‌ نگریستم‌ و در چندو چون‌ کار و اخبار و سرگذشت‌ زندگیشـان‌ اندیشه‌ کردم‌ و در احوال‌ و اوضاع‌ بازماندگانشان‌، مط‌العـه‌ نمودم‌ و چنان‌ در این‌ بحر مستغرق‌ بودم‌ که‌ دریافتم‌ خودم‌ هم‌ یکی‌ از آنها هستم‌ بلکـه‌ ـ فراتر از این‌ ـ در سیر تاریخ‌ و چگونگی‌ زندگیشـان‌ چنان‌ با آنها امیختم‌ ، کـه‌ احسـاس‌ کردم‌ بـا اولین‌ و آخرینشـان‌ زندگی‌ کرده‌ام‌! آنگاه‌ پـاکی‌ دنیـا را از نـاپـاکیش‌ و سودش‌ را از خسرانش‌ باز شناختم‌. اینک‌ از هر کاری‌، نیک‌ و پسندیده‌ و گزیـده‌اش‌ را برای‌ تـو انتخـاب‌ نمـوده‌ و مجهـول‌ ونـاپسندش‌ را از تـو دور سـاختم‌.

آنچـه‌ پدری‌ مشفق‌ و مهـربـان‌ در حق‌ فـرزندش‌ روا و سـزا میداند ، در حق‌ تو کردم‌ و گفتم‌. و در این‌ سخن‌ اراده‌ نمـودم‌ کـه‌ تو را حکمت‌ و ادب‌ آموزم‌، تا در این‌ عنفوان‌ جوانی‌ و روزگار شاد کامی‌،تربیت‌ یافته‌ و پند آموخته‌ شوی‌ و اراده‌ات‌ بهـر کاری‌، پاک‌ و کردارت‌ راست‌ باشد. بـرای‌ ادب‌ آمـوزی‌ و حکمت‌ اندوزی‌ ، از کتـاب‌ خداوند مهـربـان ، ابتدای‌ سخن‌ میکنم‌. کتـابی‌ و شریعتی‌ کـه‌ فـرامین‌ و احکـام‌ حلال و حرام‌ را بما اموخته‌ و تجاوز و تخطی‌ از آنها را نکوهش‌ فرموده‌ و ناپسند دانسته‌ است‌. بیم‌ از آن‌ داشتم‌ کـه‌ مبادا همانگونـه‌ کـه‌ مردم‌ در عقاید و احکام‌ ، از هوسها و اندیشـه‌ های‌ اشتباه‌ خویش‌ متابعت‌ نمودند، تو نیز مانند آنان‌ بلغزش‌ و خطا افتی‌. از اینرو آگاه‌ کردنت‌ بر آن‌ امور نزد من‌ سزاوارتر از آن‌ بود که‌ تو را در کار خویش‌ رها کنم‌ و دل‌ از هلاک‌ تو آسوده‌ سـازم‌. بر این‌ امید کـه‌ آفریدگار منان‌ تو را در انجـام‌ این‌ وظ‌ـایف‌ پـاک‌ و مقدس‌، توفیق‌ دهد و بسوی‌ مقصد نیک‌ هدایت‌ فرماید.

اکنون‌ سفارش‌ و توصیه‌ من‌ با تو چنین‌ است:‌

فرزندم‌ نیکو ترین‌ چیزی‌ کـه‌ دوست‌ دارم‌ تو از وصیتم‌ بجـای‌ آوری‌، پرهیز و ترس‌ از خداست‌. به‌ آنچه‌ آفریدگاربرتو لازم‌ و واجب‌ شمرده‌ اکتفا کن‌ و قدم‌ براهی‌ گذار که‌ نیکان‌ و گذشتگان‌ و پدر و مادر وخـانواده‌ات‌ در آن‌ ط‌ریق‌ گـام‌ نهـاده‌اند. زیرا آنـان‌ خویشتندار و پرهیزکار و دانـا بوده‌، و در اینراه ‌چیزی‌ را فروگذار ننموده‌اند.

همـانگونـه‌ کـه‌ تـو می‌ اندیشی‌ و مینگری‌ آنهـا نیز فکر کردند و دیدنـد،تـا اینکـه‌ سـرانجـام‌ این‌ دو کـار این‌ بـود کـه‌ بغـایت‌ خویشتنداری‌ و نهایت‌ انجام‌ تکلیف‌ و وظ‌یفه‌ خود رسیدند. پس‌ اگر نفس‌ تو از ط‌ریق‌ آنان‌ سربـاز زد و نخواست‌ همـانسـان‌ کـه‌ آنـان‌ اندیشیدند و دیدند، بنگـرد و بینـدیشـد و در این‌ دو یقین‌ کند، تو او را بـه‌ متـابعت‌ مجبور کن‌ وخواهـان‌ همین‌ روش‌ پسندیده‌ باش‌. البتـه‌ با تحصیل‌ و تعلیم‌ و دانایی‌ ،آنرا بط‌لب‌ و در سخنان‌ در هم‌ و شبهـه‌ آمیز خود را رهـا مسـاز،تـا نـاگزیر بمشـاجره‌ و منازعه‌ شوی‌ و پیش‌ از انکـه‌ پا بر این‌ راه‌ گذاری‌ ، از پروردگار یاری‌ بخواه‌ و برای‌ کسب‌ موفقیت‌ و اجتناب‌ از هر بدی‌ ویاسخنی‌ کـه‌ بـه‌ باط‌ل‌ آمیختـه‌ باشدو یا بضلالت‌ گمراهیت‌ کشاند،تنهـا بخداوند مهربان‌ پناه‌ ببر و رو بسوی‌ او آور. آنگـاه‌ پس‌ از اینکـه‌ مط‌مئن‌ شدی‌ کـه‌ دلت‌ صـاف‌ و پـاک‌ گشتـه‌،و فروتن‌ و فـرمـانبـر

/ 0 نظر / 6 بازدید