پاسخ فریبرز عرب‌ نیا به شایعه رفتنش از ایران

 ------------------------------------------------------------------------------
ناصر ملک مطیعی برای مردم قیافه نمی گرفت! 



هفته نامه زندگی - نژلا پیکانیان: ناصرخان نیازی به معرفی ندارد. نسل قدیم از او و نقش آفرینی های ماندگارش آنقدر خاطره دارند که سالیان سال نام این بازیگر محبوب در ذهنشان به نیکی نقش بسته و نسل جدید هم از خاطرات او بسیار شنیده اند. هنوز هم صدای «کجایی قیصر که داداشت رو کشتند» فرمون در حافظه سینمایی نسل قدیم و جدید طنین انداز است! کسی که همواره نماد جوانمردی و مردانگی بود و تندیس غیرت ایرانی. صلابت نگاه و صدایش به او قدرت و کاریزمایی می بخشید که انگار حضور او در صحنه، تکیه گاه هر سکانسی می شد.

هنوز هیچ بازیگری مانند او نتوانسته نقش امیرکبیر را چنان باصلابت بازی کند که شک کنی آنکه پشت این گریم است کسی نیست جز ناصر ملک مطیعی. ناصر ملک مطیعی، بازیگر و کارگردان پیشکسوت سینمای ایران سال ها از سینما که عشقش بوده دور بود. «ولگرد» اولین فیلمی بود که سال 1330 بازی کرد و خیلی هم از آن استقبال شد. ملک مطیعی به گفته خودش با آن فیلم معروف شد و این شهرت در سال های بعد جایش را به محبوبیت او در دل طرفدارانش داد.

او به شانس و قسمت در زندگی اعتقاد دارد، حتی بازگشتش به سینما و بازی در فیلم «نقش نگار» را هم قسمت و تقدیر می داند. او این روزها کمی کسالت دارد اما همچنان با انرژی است و خوشرو. گفت و گوی ما را با ملک مطیعی درباره سال های زندگی پرفراز و نشیبش بخوانید که می گوید برایش شیرینی های زیادی داشته.
ناصر ملک مطیعی برای مردم قیافه نمی گرفت!

آقای ملک مطیعی! همه کسانی که شما را از نزدیک می شناسند از عشق و علاقه بی اندازه شما به سینما و بازیگری مطلع اند. با این وجود چرا این همه سال از سینما دور ماندید؟


شاید قسمت این بوده که این طور شود. شاید هم خسته شده بودم ولی من در همه این سال ها به سینما علاقه مند بودم. هیچ وقت فکر نمی کردم این همه سال از بازیگری دور باشم.

آن سال ها فکر می کردم اگر امسال بازی نکنم سال دیگر حتما در فیلمی که دوست دارم بازی می کنم. اما این طور پیش آمد. در این سال هایی که بازی نمی کردم خیلی ها علت و دلیل دوری ام از سینما را می پرسیدند و می گفتند خیلی ها دوست دارند تو را بر پرده سینما ببینند. برای خودم هم این دغدغه و هیجان در تمام این سال ها وجود داشته ولی در من حبس شده بود.

با حس علاقه خودتان چطور کنار آمدید، با وجود اینکه در این سال ها پیشنهاد بازی داشتید؟

من خودم خواستم از بازگیری فاصله بگیرم چون سال های سال فعالیت کرده بودم و نیاز داشتم کمی استراحت کنم. به همین دلیل پا روی دل خودم گذاشتم و با شرایط کنار آمدم. در این سال ها هم کارگردان های زیادی بودند که از من خواستند در فیلمشان بازی کنم؛ از مسعود کیمیایی که برای «سربازهای جمعه» از من دعوت کرد تا علی اکبر ثقفی و دیگران. اما من شرایط را مناسب ندیدم و به همین دلیل ترجیح دادم به خواست خودم کنار بمانم تا اوضاع آن چیزی شود که خودم دلم می خواهد.

ناصر ملک مطیعی برای مردم قیافه نمی گرفت!

وقتی بعد از این همه سال قرار شد در فیلم «نقش نگار» علی عطشانی بازی کنید چه حسی داشتید؟


طبیعی است که وقتی قرار بود بعد از این همه سال جلوی دوربین بروم احساس کنم ممکن است خط کنم و شاید کمی استرس داشتم ولی از چیزی نمی ترسیدم چون در این عالم بزرگ شده بودم ولی فضای کار و آدم ها مثل گذشته نبود و همه چیز خیلی فرق کرده. البته من بعد از این همه سال فقط یک تجربه داشتم و به قول معروف هنوز وارد گود نشده ام و کنار گودم.

الان افراد زیادی وارد سینما شده اند و حرف و حدیث هم درباره سینما زیاد است. درست است که در این سال های زیاد بازی نمی کردم ولی این دغدغه همیشه در من بود. در این سال هایی که بازی نمی کردم چیزی را از دست داده بودم که در تمام زندگی و جوانی ام برایش زحمت کشیده بودم.

خاطرات زیادی از سینما در ذهنم وجود دارد، اما این را از ته دل می توانم بگویم که سینما از شروع کار تاحالا برای من تلخی نداشته و پر از خاطرات شیرین بوده، خاطرات شیرینی که همیشه دوستشان داشتم. البته این را هم باید بگویم که در این سال ها زمینه هم فراهم نمی شد، چون پیشنهاد بود ولی پیش نیامد که بازی کنم تا زمان این کار که بالاخره طلسم شکسته شد.

ناصر ملک مطیعی برای مردم قیافه نمی گرفت!

از این فیلم و نقش خودتان برایمان بیشتر بگویید. فکر می کنید وقتی مخاطب بازی شما را در این فیلم ببیند چقدر خاطره نقش آفرینی های قدیم شما در ذهنش تداعی شود؟


راستش در این فیلم هم اتفاقی بازی کردم و بهتر است بگویم قسمت این بود که بازی کنم چون هیچ قرار قبلی ای برای بازی من گذاشته نشده بود. آقای عطشانی از من برای حضور در پشت صحنه دعوت کردند و ما همان جا با هم صحبت کردیم و قرار شد در یک صحنه بازی کنم. همین طور هم شد.

نقش را برایم گفتند و قسمت این شد که بازی کنم. همان موقع هم از نویسنده و کارگردان خواستم نقش من طوری باشد که خاطره نقش های سال جوانی ام برای تماشاگران حفظ شود، آنها هم خدا را شکر رعایت کردند. نقش من هم نقش پدر مسن یک خانواده است که تصمیم گیری او در داستان تاثیر دارد. با اینکه نقشم کوتاه است اما به نظرم در داستان سهم خوبی دارد و تاثیرگذار است.

این موضوع برای من خیلی مهم بود تا بلندبودن آن. به هر حال نقش طوری بود هبه من هم فشار نیاید و خسته نشوم.

ناصر ملک مطیعی برای مردم قیافه نمی گرفت!

با همبازی هایتان راحت بودید؟


بله، همه آنها خیلی خوب بودند، بچه های پشت صحنه هم همین طور. آنها را که می دیدم با عشق برای کارشان تلاش می کنند یاد آن زمان قدیم افتادم و خودمان که چطور با عشق کار می کردیم، البته این را هم بگویم که الان هیچ چیزش با زمان ما قابل مقایسه نبود ولی اشتیاق جوان ها به من هم شور و شوق می داد. من سال ها از این حرفه دور بودم و شاید فضا برایم یک مقدار جدید بود اما همه تلاشم را کردم تا خودم را با شرایط حال حاضر تطابق دهم. همه با احترام کار می کردند و از اینکه من در فیلم بودم خوشحال بودند و همگی لطف زیادی به من داشتند.

ناصر ملک مطیعی برای مردم قیافه نمی گرفت!

شما فیزیک خوبی داشتید و می دانم که اهل ورزش هم بودید، چرا ورزش را ادامه ندادید؟


من قبل از سینما ورزش می کردم و اتفاقا در چند رشته مثل سوارکاری، کوهنوردی و فوتبال فعال هم بودم اما بعد وارد سینما شدم چون بیشتر به آن علاقه داشتم. البته بعد از آن زمان هم ورزش را رها نکردم و اگر تا الان هم کمی سرحال مانده ام به خاطر ورزش است. علاقه من به سینما و روزش از همان دوران نوجوانی و زمان مدرسه بود که آن موقع در انجمن ورزش و نمایش فعالیت و آنجا را اداره می کردم. چند سال هم رئیس اداره تربیت بدنی ناحیه بودم ولی ورزش سن و سال دارد و وقتی سنت بالا برود دیگر نمی توانی مثل سابق ورزش های سنگین انجام دهی. من هم وقتی سنم بالاتر رفت نتوانستم مثل گذشته فعالیت کنم.

به همین دلیل مربی شدم و باز هم ورزش را ادامه دادم اما وقتی وارد سینما شدم آنقدر درگیرش شدم که نتوانستم ورزش را مثل جوانی هایم ادامه باهم. ورزش را به همه توصیه می کنم. ورزش و فعالیت بدنی پیر و جوان را سرحال و سرزنده نگه می دارد. بازیگر هم باید آمادگی بدنی خوبی داشته باشد تا اگر نقشی ایجاب کرد بتواند از بدنش هم در بازی استفاده درست کند و قدرت مانور داشته باشد.

ناصر ملک مطیعی برای مردم قیافه نمی گرفت!

شما سال های زیادی از سینما و بازیگری دور بودید، اما در همه این مدت مردم شما را به خاطر داشتند و علاقه مند به بازگشتتان به عالم هنر بودند. به نظر خودتان رمز این محبوبیت چیست؟


لطف خدا و مردم. واقعا به جز این نمی توانم حرف دیگری بگویم. من از جوانی سعی کردم ارتباط خوبی با مردم داشته باشم، اما آنها هم واقعا به من لطف داشتند. مردم یک هنرمند را اگر کارش به اصطلاح بگیرد ممکن است تا چند سال به خاطر داشته باشند و از او یاد کنند اما محبتشان به من بی پایان بوده. در همه این سال ها همیشه سراغم را گرفتند و جویای احوالم بودند و هرکجا هم که من را می دیدند می گفتند چرا بازی نمی کنی.

من سعی کردم همیشه قدردان محبت هایشان باشم. یک هنرمند باید این را بداند که شهرت ممکن است به آسانی به دست بیاید اما محبوبیت و در دل مردم جای داشتن به سختی به دست می آید و اگر این لطف شامل حال کسی شود باید از آن مراقبت کند. من محبت مردم را از همان دورانی که تازه کارم را شروع کرده بودم می دیدم. زمانی که در استودیوها ضبط داشتیم و مردم باخبر می شدند از صبح برای اینکه هنرپیشه محبوبشان را از نزدیک ببینند به آنجا می آمدند و ساعت ها منتظر می ماندند.

آنها بودند که به ما انگیزه و شوق کار می دادند و دلگرممان می کردند. طبیعی است که من هم به آنها احساسات و علاقه پیدا می کردم و دوستشان داشتم و دارم. مردم مملکت من همیشه بامحبت بودند. امیدوارم توانسته باشم قدردان عواطف آنها باشم اما خودم هم هیچ وقت اهل قیافه گرفتن برای مردم نبودم. شاید بعضی ها فکر کنند این طور سنگین تر است اما عشق و علاقه مردم این حرف ها را ندارد. وقتی معروف می شود باید جنبه داشته باشی و به معروفیتت غره نشوی. باید خوب باشی تا در خاطرها بمانی و از تو به نیکی یاد کنند. در این دنیا هیچ چیز ماندگار نیست جز یاد خوبی که از آدم ها به جای می ماند.

ناصر ملک مطیعی برای مردم قیافه نمی گرفت!

از هم دوره ای هایتان با چه کسانی در ارتباط هستید؟


خیلی ها رفتند و غم از دست دادن آنها من را ناراحت کرد اما دوستان زیادی هم هستند که خدا را شکر هستند و خوشحالم از اینکه هنوز فعالیت می کنند. برای موفقیت و آرامش همه آنها دعا می کنم. من با هم رشته ای های خودم که خیلی هایشان ورزشی بودند ارتباط خانوادگی داشتم و الان هم در ارتباط هستم و از حال هم باخبر هستیم. برای همه آنها آرزوی سلامت دارم.

اهل سفر هم هستید و تا جایی که می دانم زیاد مسافرت می روید. درست است؟

بله، چندی پیش هم مدتی سفر بودم و دوستانم را دیدم. برای تجدید دیدار با رفقا و دوستان سفر می روم و البته اهل مسافرت هم هستم هم داخلی و هم خارجی. سفر برای تازگی روح هر آدمی خوب است و آرامش آدم را بیشتر می کند. البته الان مدتی است که کمی کسالت دارم و استراحت می کنم. به هرحال سن و سالم بالا رفته و اینها طبیعی است.
 
-----------------------------------------------------------------------

ملک مطیعی: از تنهایی خسته شده بودم
وصال مجدد ناصر ملک‌مطیعی و معشوقش
 
با 83 سال سن، چشمانش هنوز برق و جذبه سال‌های جوانی‌اش را حفظ کرده است. عصایی در دست دارد که با آن بیگانه است، اما این عصا چیزی از صلابتش کم نکرده است.
 
خبرآنلاین: بازیگر پیشکسوت سینمای ایران می‌گوید پیش از انقلاب کمتر کسی برای دیدن فیلم یک کارگردان به سینما می‌آمد و بازیگران معیار جذب مخاطب بودند.

با 83 سال سن، چشمانش هنوز برق و جذبه سال‌های جوانی‌اش را حفظ کرده است. عصایی در دست دارد که با آن بیگانه است، اما این عصا چیزی از صلابتش کم نکرده است.

محکم و استوار قدم بر می‌دارد. دلخوش آدم‌هایی است که کنارش نفس می‌کشند و زندگی می‌کنند و او را از یاد نبرده‌اند و بر زمینی راه می‌رود که خاکش را در تمام این سال‌ها ر‌ها نکرده است.

حالا پس از سال‌ها دوری از معشوقش سینما، بار دیگر آن را پیدا کرده است. ناصر ملک‌مطیعی به سینما بازگشت. این مهم‌ترین خبری بود که در عرصه سینما طی روزهای گذشته در رسانه‌ها منتشر شد و بازتاب‌های متفاوتی داشت.



ملک‌مطیعی در تمام این سال‌ها خودش را بازنشسته کرد تا به قول خودش احترامش را حفظ کند، اما می‌گوید احساس تنهایی می‌کند و این تنهایی نیروی محرکه‌ای برای او بود که به پیشنهاد علی عطشانی که از او خواست در فیلم «نقش نگار» نقش کوتاهی بازی کند پاسخ مثبت بدهد.

حالا او پس از 31 سال به خانواده سینما سلامی دوباره داده و منتظر پاسخ است. در یکی از روزهای پاییزی میزبان ملک‌مطیعی بودیم که با بسیاری از فیلم‌های او چون «قیصر»، «بابا شمل»، «سه قاپ»، «طوقی» و بخصوص سریال «سلطان صاحبقران» خاطره داریم.

ملک‌مطیعی از چگونگی ورودش به سینما گفت، از خاطره روزهای جوانی، دوستان دوران جوانی و البته زندگی ورزشی که مرور این خاطرات از زبان خودش قطعا لذت‌بخش خواهد بود.

آقای ملک‌مطیعی وقتی کارتان را در سینما شروع کردید، وارد شدن به این حرفه چه شرایطی داشت؟


ناصر ملک‌مطیعی، بازیگر: آن زمان برای ورود به کار سینما چارچوب درستی نبود، نه مدرسه هنرپیشگی بود، نه قوانین خاصی برای این کار وجود داشت. سینما صنعت تازه‌واردی به کشورمان بود و یک عده قصد داشتند فیلم بسازند و معمولا از اقوام نزدیکشان برای حضور در فیلم استفاده می‌کردند.

یک عده هم بودند که هنرپیشه تئا‌تر بودند و برای بازی در برخی فیلم‌های سینمایی می‌آمدند. بعد از مدتی کم‌کم کارگردان‌ها به دنبال چهره‌ها رفتند و چند نفردر این هنر شاخص شدند. در آن زمان سهم بیشتر ساخت یک فیلم بر عهده فیلمبردار بود. تنها کسانی که به مسائل تکنیکی سینما احاطه داشتند فیلمبرداران بودند چرا که به هر حال نور، تصویر و... را می‌شناختند.

یعنی کارگردان‌ها این مسائل را نمی‌دانستند؟


یکسری از کارگردان‌ها از تئا‌تر به سینما آمدند مثل هایک کارکاش،استفانیان یا دریابیگی. این اشخاص در تئا‌تر تبحر داشتند، اما در حوزه سینما خیلی وارد نبودند و خیال می‌کردند مدیوم سینما مثل تئا‌تر است.

آن زمان دیالوگ مسئله مهمی بود. در ابتدا بازیگران نمی‌دانستند باید چطور دیالوگ بگویند. نمی‌دانستند مثل مردم عادی حرف بزنند یا کتابی دیالوگ بگویند؟ ما تا مدتی گرفتار این اتفاق بودیم. زمانی که فیلم‌ها با صدا گرفته می‌شد، کتابی حرف می‌زدیم و به اصطلاح حرف‌ها ثقیل بود، اما کم‌کم دیالوگ در سینمای ایران جای خودش را باز کرد و به زبان عادی مردم نزدیک شد.

به هر حال برمی گردم به پرسش اول شما که چطور به سینما وارد شدیم؟ حرفه سینما خیلی در نگاه و نظر مردم جا نیفتاده بود. برخی‌ها گرایش به هنر تئا‌تر داشتند، مردم خیلی علاقه‌مند به کار در سینما نبودند، اما سینما را دوست داشتند، البته وارد شدن به سینما برای خانم‌ها سخت‌تر بود و خیلی با آن‌ها مخالفت می‌شد. خانم‌هایی که وارد این حرفه می‌شدند خیلی شهامت داشتند. مرد‌ها هم تا یک مدتی می‌ترسیدند به خانواده‌هایشان بگویند که بازیگر شدند. یادش بخیر بهروز وثوقی تا مدتی به پدرش نمی‌گفت وارد سینما شده است. تا اینکه یک روز پدرش صدای بهروز را در یک فیلم می‌شنود. تازه آن زمان می‌پرسد که کجا رفته است و چه کار می‌کند.

به مرور آگاهی مردم نسبت به سینما بهتر شد، وقتی آن زمان را با دوران معاصر مقایسه می‌کنم، می‌بینم که اکثر خانواده‌ها اصرار عجیب و غریبی دارند که دختر یا پسرشان وارد سینما شوند. زمان ما ورود به سینما چارچوب درستی نداشت.

ورود من به عالم سینما این‌طور اتفاق افتاد که یک روز یکی از آشنایان ما به نام جمشید بیوک که دستیار فیلمبردار بود در خانه ما را زد و به من گفت که استودیو بدیع من را می‌خواهد. اگر آن روز من در خانه نبودم و بیرون می‌رفتم ممکن بود وارد سینما نشوم! (با خنده).

قبل از آن در سال 1327 زمانی که شاگرد مدرسه بودم و انجمن نمایش و ورزش را اداره می‌کردم، در این رشته‌ها در مدرسه شاخص بودم و آن‌قدر که پیگیر ورزش و سینما بودم، پیگیر درس نبودم. در آن سال فیلمی به نام «واریته بهار» ساخته می‌شد که من در آن بازی کردم. حضور کوتاهی در این فیلم داشتم و بسیاری از بازیگران قدیمی مثل تقی ظهوری و عزت‌الله انتظامی هم در این فیلم بازی می‌کردند.



خانم ژاله علو هم در این فیلم بازی می‌کردند؟

خیر. خانم علو هنرستان هنرپیشگی می‌رفتند. خانم علو سال سوم بود و من سال اول. او یکی از مشوقین من در حرفه سینما بود. خدا حفظشان کند. همیشه به من می‌گفت: «تو شبیه تایرون پاور هستی» و من را برای ادامه راهم در سینما تشویق می‌کرد.

قبل از فیلم «واریته بهار» تولیدات سینما ما چقدر بود؟

قبل از این فیلم، فیلم‌های «طوفان زندگی» و «زندانی امیر» ساخته شد و علی دریابیگی فیلم «شکار خانگی» را ساخت که من در آن فیلم حضور بسیار کوتاهی داشتم.

امیر ملک‌مطیعی، پسر ناصر ملک‌مطیعی: اگر اشتباه نکنم دوازدهمین فیلم تاریخ سینمای ایران، اولین فیلم پدر بوده است.

ملک‌مطیعی: خاطرم هست آقای دریا بیگی می‌خواستند فیلمی به نام «آهنگر» را بسازند. قرار شد من در آن فیلم بازی کنم. ا‌و با من قرار گذاشت که قبل از فیلمبرداری با هم تمرین کنیم. به نظر من سینما مثل تئا‌تر نیست و تمرین آنچنانی نیاز ندارد. آدم می‌تواند مثل زندگی روزمره مقابل دوربین زندگی کند. سه یا چهار روز با هم تمرین کردیم. او به من می‌گفت بگو: «ستاره جان، سلام» و من هم تکرار می‌کردم. هر بار از دیالوگ گفتن من ایراد می‌گرفت. کم‌کم پیش خودم فکر کردم شاید استعداد این کار را ندارم! (با خنده).

آن زمان همه فیلم‌های خارجی را می‌دیدم. تقریبا هر شب برای دیدن فیلم به خیابان لاله‌زار می‌رفتیم. بعد از اینکه در فیلم «ولگرد» بازی کردم، در یک هفته در تهران معروف شدم. بلافاصله بعد از آن به پارس‌فیلم رفتم و فیلم‌های «غفلت»، «افسونگر» و «چهارراه حوادث» را بازی کردم.

دیگر وقفه‌ای بین حضور من در سینما نیفتاد، اما در برهه‌ای فیلم‌های هندی اکران شد و بعد از آن بازیگرانی مثل فردین به سینما آمدند که با آمدن آن‌ها فضای فیلم‌ها شاد شد و من که بازیگر جدی‌تر و اخمو تری بودم یک ذره کنار کشیدم. اما برای اینکه از قافله عقب نیفتم یکی دو تا فیلم ساختم به نام «سوداگران مرگ» و «عروس دهکده». بعد از دو یا سه سال بهروز وثوقی به سینما آمد و سبک دیگری از بازیگری را با خود به سینما آورد.

در دوره‌ای فیلم‌هایی طرفدار داشت که محوریت آن‌ها به تصویر کشیدن آدم‌هایی بود که زندگی معمولی داشتند و رفقای بدآن‌ها را از راه به در می‌کردند. جالب بود که عده‌ای وقتی من را می‌دیدند می‌گفتند بعد از اینکه این فیلم‌ها را دیدند، کارهای بدی که انجام می‌دادند مثل قمار کردن را کنار گذاشتند. بعد هم مردم با محبت و لطف خودشان ما را در سینما نگه داشتند. در این مدت سینما برای من افت‌و‌خیز زیادی داشت.

به هر حال سبک‌های مختلفی در سینمای ایران وجود داشت و مردم از دیدن برخی فیلم‌ها خاطرات خوبی برایشان یادآوری می‌شود، گو اینکه نقایصی هم داشتند. به هر حال پول و سرمایه در آن فیلم‌ها نبود، تکنیک هم نبود، اما برخی از این فیلم‌ها آموزنده بودند و درس جوانمردی و صداقت می‌دادند.

آقای ملک‌مطیعی در بیوگرافی شما آمده که سینما مشرق در خیابان ری متعلق به پدرتان بوده. درست است؟

من دو یا سه سالم بود. پدرم عمارتی در خیابان سیروس اجاره می‌کند و آپاراتی می‌خرد. او این کار را با آقای معتضدی انجام می‌دهد، اما بعد از مدتی ضرر می‌کند و سینما را می‌فروشد و با پول آن یک موتورسیکلت می‌خرد. ما ایرانی‌ها وقتی از همه جا نا‌امید می‌شویم، کارمند دولت می‌شویم. پدر من هم کارمند وزارت پست و تلگراف شد.

خانه پدری شما کجا بود؟

من در کوچه دانشسرا در دروازه شمیران به دنیا آمدم و در دانشسرای عالی درس خواندم. یک نکته در مورد تربیت بدنی می‌خواستم بگویم و آن این است که سال 1328 یک روز من سر کلاس تربیت بدنی بودم که آقای ایثاری (فیلمبردار) سر کلاس ما آمد. او می‌خواست از کلاس ما فیلمبرداری کند و فیلمش را در ارتباط با معرفی ایران بسازد. او خیلی تصادفی من را به عنوان یکی از شاگردان آن کلاس پای تخته برد و این انتخاب تصادفی برایم جالب بود.

شما شغل دولتی هم داشتید؟

من9 سال رئیس تربیت بدنی ناحیه 9 بودم. فوتبال بازی می‌کردم و داور کشتی بودم. در 1330 چون معلم ورزش بودم، در اولین کلاس داوری کشتی حضور پیدا کردم. در 15 سالگی به قله دماوند رفتم. آن زمان هنوز کسی به این صورت به قله دماوند نرفته بود. آن‌قدر که رفقای ورزشی داشتم، رفقای سینمایی نداشتم. در سینما فقط با سه یا چهار نفر صمیمی بودم. البته هنوز هم دوستی من با رفقای ورزشکارم ادامه دارد.



دوستان ورزشی شما چه کسانی بودند؟

در فوتبال با نادر افشار، کوزه‌کنانی، بیاتی‌ها، دکتر برومند، شکیبی، فاخری در ارتباط بودم. البته هنوز هم با شکیبی و فاخری در ارتباطم. در باشگاه شاهین و تیم هما بازی می‌کردم. باشگاه شاهین دو تیم داشت؛ یکی سن‌بالاتر‌ها بود که دکتر برومند در آن بود و تیم دیگری هم بود که کم‌سن‌تر‌ها در آن بازی می‌کردند که اسمش هما بود و ما در این تیم بازی می‌کردیم.

آن زمان مسابقات آموزشگاه‌ها در مدارس خیلی مهم بود و ما همیشه شرکت می کردیم. من فوروارد بودم. یکی از خاطرات شیرینم درباره عبد‌الله سعیدایی معروف به عبد‌الله شوتی است. او در زمین نمره سه در خیابان شهباز زندگی می‌کرد. وقت‌هایی که یار کم داشتن از تیم شرق هم کمک می گرفتند و ما هم می رفتیم.

امکاناتی که ان زمان در اختیار فوتبالیست‌ها بود، با الان قابل مقایسه نیست. یک مغازه بود به نام «خوشبخت» که کفش فوتبال درست می‌کرد. مغازه‌اش اول چهارراه امیریه بود و بعد نزدیک امجدیه آمد. عبد‌الله شوتی فوروارد بازی می‌کرد و من هم دو یا سه بار بغل چپ یا راستش بازی می‌کردم. به نظر من امثال این آدم‌ها قهرمانان واقعی بودند.

خاطرم هست در امجدیه تیم لهستان با ایران بازی می‌کرد. عبد‌الله شوتی در آن بازی گلی زد که دنده گلر شکست یا از پشت پنالتی می‌زد که گلر نمی‌توانست آن را بگیرد. آن زمان روس‌ها خواهان خرید او بودند. خاطره دیگری هم از محمود بیاتی دارم. من و محمود وقتی شش یا هفت ساله بودیم، در ورزشگاه امجدیه توپ‌هایی را که اوت می‌شد می‌انداختیم تو زمین. بعد‌ها محمود یکی از بهترین هافبک‌های تیم ملی شد و من وارد سینما شدم.

چه سالی سربازی رفتید؟

سال 1332 رفتم سربازی. کمی دیر رفتم چون مشغول کار فیلم بودم. آن زمان برای رفتن به سربازی قرعه کشی می‌شد. عده‌ای را که می‌خواستند برای نظام وظیفه انتخاب می‌کردند و مابقی را معاف می‌کردند. من هم به دانشکده افسری رفتم که در قرعه‌کشی شرکت کنم. آن روز تا ساعت چهار یا پنج بعد از ظهر قرعه به من نیفتاد، اما دلم می‌خواست سربازی بروم و به دانشکده افسری راه پیدا کنم و لباس سربازی بپوشم. بالاخره قرعه به من افتاد. دوران سربازی دوران بسیار خوبی بود و خاطرات خوبی از آن زمان دارم.

اولین فیلم شما در مقام کارگردان چه بود؟

اولین فیلمی که ساختم «سوداگران مرگ» بود که مضمون آن در ارتباط با مبارزه با مواد مخدر بود و به هیچ وجه ساز و آواز نداشت.

همان سال که شما «سوداگران مرگ» را ساختید، آقای فردین هم فیلم «طلای سفید» را ساخت. دلیل خاصی داشت که هر دوی شما با سوژه قاچاق فیلم ساختید؟

خیلی در جریان ساخت همزمان این دو فیلم نبودم. معمولا این شباهت در مضمون بسیاری از فیلم‌های آن زمان وجود داشت. مثلا گاهی پیش می‌آمد که من یا بهروز وثوقی فیلمی بازی می‌کردیم که موضوع آن‌ها شباهت زیادی به هم داشت، منتها آن زمان فرصت دیدن فیلم‌های هم را نداشتیم.

به غیر از مدرسه جای دیگری هم تئا‌تر بازی کردید؟


اولین تئا‌تر را در دانشسرای عالی بازی کردم. آن زمان دکتر والا که در انگستان تئا‌تر خوانده بود، نمایشنامه‌ای از ژان پل سار‌تر به نام «دست‌های آلوده» که جلال آل احمد آن را ترجمه کرده بود، اجرا کرد که من به همراه خانم خوروش، ملک‌نصر و... در آن بازی کردیم. این نمایش سال 1336 اجرا شد.

بعد ازآن دکتر والا متن دیگری به نام «جاده زرین سمرقند» را کارگردانی کرد که برشی از دوران هارون الرشید بود. قرار بود نقش هارون الرشید را محمد‌علی جعفری بازی کند. او گرفتار تئا‌تر دیگری بود و آن نقش را به من پیشنهاد دادند. آن نمایش را کنار بازیگرانی مثل آقای وحدت، سارنگ، خانم ایرن، خانم تهمینه، آقای تابش و مانی مصفا بازی کردم. بعد از 16 روز سالن نمایش آتش گرفت.

یک شب دکتر والا به من گفت: «حالا که اینجا آتش گرفته و شما با ما قرار داد یکساله دارید، یک نمایش دیگر بازی کن». من هم پذیرفتم و نمایش «پرفسور سوسول» یک سال و نیم و روزی دو سئانس اجرا رفت.

آن زمان کمی از سینما دور افتاده بودم. بعد هم نمایش دیگری بازی کردم و در مجموع سه یا چهار نمایش بازی کردم. بعد از آن در سال 1337 در فیلم «عروس فراری» را بازی کردم که در قاسم‌آباد رامسر آن را فیلمبرداری کردیم. بلافاصله فیلم «طلسم شکسته» را بازی کردم. این فیلم به فستیوال فیلم برلین راه پیدا کرد و در حاشیه جشنواره نمایش داده شد.

آن زمان سینمای ایران را کسی نمی‌شناخت. من از طرف سایر بازیگران فیلم در این فستیوال حاضر شدم و در مراسمی به زبان آلمانی چند کلمه‌ای صحبت کردم. به هر حال سینمای ایران مثل این روز‌ها در جشنواره‌های خارجی شرکت نمی‌کرد. اما در آن دوران خریدار اصلی فیلم‌های ما روس‌ها و پاکستانی‌ها بودند.

آشنایی شما با آقای کیمیایی چطور اتفاق افتاد؟


می‌خواستم فیلمی برای استودیو «مولن روژ» بسازم به نام «یوسف و زلیخا». قبل از آن برای نوشتن فیلمنامه تحقیق زیادی کردم و چند کتاب مربوط به داستان «یوسف و زلیخا» را خواندم و چون دست به قلم بودم، سناریو را خودم نوشتم.‌‌ همان روز‌ها جوانی را به من معرفی کردند و گفتند علاقه‌مند به کار سینما است. آن جوان علاقه‌مند، مسعود کیمیایی بود.



فیلمنامه «یوسف و زلیخا» را به او دادم تا بخواند و نظرش را بگوید و آشنایی ما از این فیلم شروع شد. متاسفانه این فیلم ساخته نشد تا اینکه کیمیایی تصمیم گرفت فیلم «قیصر» را بسازد. من با بهروز وثوقی، عباس شباویز و شاپور قریب آشنایی داشتم. آن‌ها از من خواستند در «قیصر نقش شخصیت فرمان را بازی کنم. من هم خیلی دربند نقش کوتاه یا بلند نبودم.

معمولا هنرپیشه‌های زمان ما خیلی با هم همکاری نمی‌کردند، بعضی‌ها نمی‌خواستند با هم بازی کنند، اما برای من اصلا این مسائل مهم نبود. خیلی دوست داشتم نقش منفی بازی کنم. در فیلمی بازی کردم به اسم «لذت گناه» که در آن در اوج جوانی نقش یک پیرمرد را بازی کردم. در «قیصر» هم نقشم کوتاه بود، ولی کار کیمیایی، موزیک فوق‌العاده منفرد‌زاده و حال وهوای فیلم، نقش فرمان را پر رنگ کرد که خوشبختانه در خاطره‌ها ماند.

سناریو «قیصر» را هم خواندید؟


نه، سناریو را نخواندم. همه می‌گفتند این نقش به تو می‌آید و بهروز هم اصرار داشت که من بازی کنم، آن زمان آدم‌هایی که در سینما کار می‌کردند دربند پول نبودند، همه چیز عشق، رفاقت و دوستی بود. معمولا پول‌های تهیه فیلم‌ها قرضی بود و کسانی که مشغول ساخت فیلم بودند دوست نداشتند اتفاقی بیفتد که فیلم دچار مشکل شود. این بود که از چیزهایی می‌گذشتند.

اولین کسی که از شما خواست در این فیلم بازی کنید چه کسی بود. جمشید مشایخی، عباس شباویز یا بهروز وثوقی؟


اصلا یادم نیست. یک روز با من تماس گرفتند و من به استودیو شباویز رفتم. بهروز وثوقی و جمشید مشایخی هم بودند و صحبت‌های اولیه را انجام دادیم. اولین باری که سر فیلمبرداری رفتم، روزی بود که صحنه بیمارستان فیلمبرداری می‌شد. من طبقه پایین بیمارستان بودم و به من گفتند باید به طبقه بالا بروم. من هم پیشبند را بستم و بازی کردم و با برداشت اول صحنه را گرفتیم. این‌طور نبود که پلان یا سکانسی چند بار تکرار شود، چرا که نگاتیو گران بود.

 من در کار و زندگیم‌‌ همان «مهدی مشکی» فیلم هستم. سر قولم می‌ایستم حتی اگر به ضررم باشد، هیچ وقت از صداقت آن‌ورتر نخواهم رفت. مردم من را آن‌قدر با خوبی‌هایشان شرمنده کرده‌اند که دیگر احتیاجی به این ندارم که چیزی را مخفی کنم. واقعا یادم نمی‌‌آید چه کسی برای بازی در این فیلم از من دعوت کرد.

چطور با احمد شاملو آشنا شدید؟

با شاملو از قدیم آشنایی داشتیم. شاملو پسر خاله‌ای به نام سیامک‌ پورزند داشت که خبرنگار روزنامه بود. پیش از این پورزند را در محله‌مان دیده بودم، چون بچه محل بودیم. بعد‌ها ارتباط من با آقای شاملو به این صورت اتفاق افتاد که من فیلمی می‌ساختم به نام «فرار از حقیقت» و نقش دکتری که رئیس بیمارستان بود را بازی می‌کردم. یک مثلث عشقی در این فیلم بود بین من، خانم فروزان و جواد قائم‌مقامی. من دیالوگ‌های این فیلم را همراه آقای شاملو نوشتم.
/ 0 نظر / 160 بازدید