من آن گلبرگ مغرورم که می‌میرم زبی آبی...


اگر حجازی نا سالم است تیکه تیکه‏ اش کنید

 

 
فوتبال ناپاک را لمس و حس کرده‏ ام، احتیاج به دیدن نیست. مربی با بازیکن صحبت می کند فصل آینده بیا پیش من تا کم ‏کاری کند. برخی مربیان در این ناپاکی شریک هستند. اصلا متوجه نمی‏ شوم منشوری یعنی چه؟ اگر کسی منشوری است یقه‏ اش را بگیرید و بیاندازیدش بیرون. اصلا خودم را می‏گویم؛
 

 

 اگر حجازی نا سالم است تیکه تیکه‏ اش کنید تا جامعه پاکسازی شود، نه این‏که یک درجه هم ارتقا دهید. آقایان توان مقابله با ناپاکی را ندارند برای همین این فوتبال همین طور می‏ماند.

 او رهبر مبارزه با فساد در فوتبال قلمداد می شد. مردی که همواره در هر شرایطی اعتقادات قلبی‏ اش را بیان می‏ کرد و  در بیان انتقاده‏ایش علیه نابسامانی‏ های فوتبال هراسی به دل راه نمی‏داد.

این مرد همیشه مبارز کسی نبود جز ناصر حجازی؛ اسطوره فوتبال ایران که حتی در بستر بیماری هم حاضر نبود از بیان واقعیت‏ها رویگردان باشد. حجازی می‏ گفت: «شاید 6 ماه دیگر بیشتر زنده نمانم اما حقایق این فوتبال را باید بگویم »

گفت وگوی بی‏ پرده حجازی با «مجله تماشاگر» در روزهایی که در بستر بیماری بود و از نامهربانی ها می گفت سبب شد تا در این روزهایی که فوتبال ایران اسیر برخی ناپاکی ها شده، یکی از مصاحبه های جنجالی وی در خصوص فوتبال را مورد بازخوانی قرار دهیم تا شاید برخی با خواندن این صحبت‏ها به خودشان بیایند.

- چرا می‏گویند فوتبال ایران ناپاک است؟

• من که سال‏هاست می‏گویم فوتبال ایران ناپاک است. 4 سال است ناپاکی، فوتبال ایران را فرا گرفته اما بعضی ‏ها تازه حالا که به ضررشان شده از ناپاکی فوتبال سخن می‏گویند.

- چرا این فوتبال را ناپاک می‏دانید؟

• توقعات ما این طوری است که فوتبال‏مان این گونه شده است. عده ای وقتی محتاج می‏شوند، به دنبال کار خلاف می‏روند و این راه نادرست در اجتماع باعث می‏شود مسائل خلاف به وجود بیاید. در واقع برای تامین زندگی دنبال مسائل نادرست می‏روند، وقتی جامعه این گونه باشد، فوتبال هم جزئی از آن است. نمی‏شود که جامعه سالم باشد آن وقت فوتبال ناپاک.

- پس به نظر شما باید ابتدا جامعه را اصلاح کرد و بعد فوتبال را؟

• دقیقا این گونه است. این جامعه است که ناپاکی را به فوتبال سرایت می‏دهد تا یک مربی از دستیارانش و بازیکنان پول بگیرد. اگر فلان فرد پول نگیرد، مربی هم از دستیارش و بازیکن پول نمی‏گیرد. در یک جامعه همه مسائل به هم ربط دارند و علت و معلول هم هستند.

- یعنی یک مدیریت سالم می‏تواند جامعه و فوتبال را که جزئی از هم هستند، درست هدایت کند؟

• اگر کسی خودش پاک باشد، راحت می‏تواند پاکسازی کند. مرا بگذارند آن وقت ببینند چطور در فوتبال پاکسازی می‏کنم. مسئولان تراکتور علنی تیم شان را بیرون کشیده اند اما فقط 10 میلیون جریمه و 3 بر صفر بازنده اعلام می‏شوند. تراکتور که خودش باخته بود این دیگر بی‏معنی است! اگر 10 امتیاز کم کنند آن وقت بقیه هوس چنین کاری به سرشان نمی‏زند.

- فکر می‏کنید یک ناصر حجازی برای سالم‏سازی فوتبال لازم باشد؟

• اگر بگذارند می‏شود کار کرد. مدیری که سالم نباشد نمی‏تواند پاکسازی کند. کسی که می‎خواهد کار کند ولو آن‏که یک ماه سر کار باشد باید کارش را بکند و به دنبال بهانه نگردد حتی اگر تنها باشد. یک مثال خانوادگی برایتان می‏زنم؛ برادر همسر من مدیرکل یک اداره بود. یک آقایی پیشنهاد یک میلیون دلاری به ایشان داد تا با یک امضا اجازه واردات شیرخشک را بدهد. در یک میهمانی همان آقا به همسر من از برادرش گله کرد که مجوز را امضا نمی‏کند و زمانی که همسرم از برادرش گله کرد که چرا مجوز را امضا نمی‏کند، گفت: «این چه حرفی است می‏زنی خواهر، امضا کنم تا میلیون‏ها قوطی شیرخشک فاسد را وارد بازار کند». یک ماه بعد اما [...]

- چرا فوتبال در زمان شما نسبت به شرایط کنونی سالم‏تر بود؟

• اگر فوتبال پاک باشد که خیلی‏ها پولدار نمی‏شوند. در این فوتبال اگر کسی بخواهد کار کند، نمی‏گذارند. خداوکیلی در این فوتبال سالم ماندن سخت است. بازی فولادگستر و مس رفسنجان را دیدم، خیلی مسخره بود. علنا معلوم بود چه خبر است. داور از هولش 3 دقیقه زودتر بازی را تمام کرد، اتفاقات آن بازی نشان دهنده بارز ناپاکی در فوتبال بود. اگر من باشم داور را می‏فرستم برود خانه‎اش.

- آقای حجازی ناپاکی در فوتبال دنیا وجود دارد و با آن برخورد می‏شود، به نظر شما چرا در فوتبال ایران با قاطعیت برخورد نمی‏کنند؟

• من هم قبول دارم در تمام دنیا این مسائل وجود دارد اما در ایران مسئولان فوتبال، شورش را درآورده‏اند. یوونتوس تخلف کرده بود و به دسته پایین تر سقوط کرد اما چرا آقایان می‏ترسند در ایران چنین کاری کنند؟ چون فلان مسئولان یا مقام‏های محلی زنگ می‏زنند و برای فوتبال تصمیم می‏گیرند. اصلا به غیر فوتبالی‏ها چه دخلی دارد که در کار فوتبال دخالت کنند؟

- شما در این سال‏ها فوتبال ناپاک را از نزدیک دیده‏ اید؟

• فوتبال ناپاک را لمس و حس کرده‏ ام، احتیاج به دیدن نیست. مربی با بازیکن صحبت می کند فصل آینده بیا پیش من تا کم ‏کاری کند. برخی مربیان در این ناپاکی شریک هستند. اصلا متوجه نمی‏ شوم منشوری یعنی چه؟ اگر کسی منشوری است یقه‏ اش را بگیرید و بیاندازیدش بیرون. اصلا خودم را می‏گویم؛ اگر حجازی نا سالم است تیکه تیکه‏ اش کنید تا جامعه پاکسازی شود، نه این‏که یک درجه هم ارتقا دهید. آقایان توان مقابله با ناپاکی را ندارند برای همین این فوتبال همین طور می‏ماند. اگر فوتبالی‏های مسئول خودشان سالم باشند به قیمت برکناری هم باید مقابل ناپاکی‏های فوتبال بایستند، نه این‏که با یک تلفن رای‎شان عوض شود.

- یعنی مشکل فوتبال ناپاکی مسئولان فوتبال و ورزش است؟

• همه می‏دانند چه کسانی باعث و بانی این فوتبال شده ‏اند، شما روزنامه ‏نگاران بهتر از من می‏دانید. سرانجام این فوتبال را طی 4سال اخیر دیده‏ اید. به خدا اگر هیچم هم شویم کک‏شان نمی‏گزد. فوتبال ایران ویرانه‏ ای است که باید این ویرانه‏ ها را کسی آباد کند اما ظاهراً کسی وجود ندارد یا شاید هم نمی‏گذارند آدم‏ های پاک در این فوتبال بمانند.

منبع: فردا

 



هفته نامه تماشاگران امروز: ناصر حجازی همیشه خبرساز بود و برای همین هم مصاحبه زیاد دارد، اما شاید مفصل ترین و کامل ترین مصاحبه اش، همانی باشد که با ویژه نامه هفته نامه «آوای ساوه» در مهر 1379 داشت. این ویژه نامه که با عنوان «51 سال با بهترین دروازه بان تاریخ ایران» منتشر شده بود، برای روزهایی بود که حجازی تازه از استقلال رفته بود و شاید اصلا انتشار ویژه نامه، تلاشی از هواداران ناصرخان برای یادآوری چیزهایی به هیات مدیره استقلال بود.

به هرحال، این مصاحبه به قول دست اندرکاران آن نشریه 14 ساعت طول کشیده بود و به تنهایی نیمی از 52 صفحه مجله را مال خود کرده بود و تویش از تولد ناصرخان تا ماجراهای روز درباره همه چیز صحبت شده بود. حالا که به سالگرد درگذشت مرد اسطوره ای آبی ها رسیده ایم، دیدیم بی مناسبت نیست بازخوانی نکاتی از این مصاحبه طولانی.

بازخوانی یک مصاحبه قدیمی از ناصر حجازی

دوران کودکی


من در خیابان «آریانا» متولد شده ام. پدرم آژانس املاک داشت. چهار خواهر و یک برادر داشتم که البته هیچ کدام علاقه ای به ورزش نداشتند. من بازیگوش ترین فرد خانواده بودم... علاقه زیادی به فیلم های جنگی داشتم و همیشه دوست داشتم همان کارهایی که در فیلم می بینم، انجام بدهم. در بعضی از فیلم ها تیروکمان های قدیمی هم می دیدم که بلافاصله می آمدم و با دست خودم شبیه آنها را درست می کردم...

حتی در سنین کودکی و نوجوانی دوست داشتم خودم «خرج» خودم را دربیاروم. در آن زمان از پدرم پول می گرفتم و می رفتم میدان بلال می خریدم و می آوردم رو به روی مغازه پدرم می فروختم... اصلا بچه درس خوانی نبودم. کلاس سوم ابتدایی که بودم رفوزه شدم. کلاس ششم ابتدایی و ششم دبیرستان هم به همین صورت و روی هم رفته در دوران مدرسه سه سال رفوزه شدم.

ماجرای بسکتبال

تا وقتی که در آریانا و سلسبیل بودیم اصلا درس نمی خواندم چون اطرافم فقط بچه های بازیگوش و شیطان بودند، اما از وقتی که به امیریه آمدیم در کنار ورزش و بازی، درس هم می خواندم و درواقع از کلاس ششم ابتدایی بود که تقریبا کم کم به سوی درس رفتم. من به زبان انگلیسی هم خیلی علاقه داشتم. آن زمان کتابی بود به نام Direct motod که ترجمه لغات انگلیسی بود و من همیشه این کتاب را در دست داشتم... در دوران دبیرستان، بیشتر در دبیرستان «ملی» درس می خواندم که الان به این جور مدرسه ها می گویند «غیرانتفاعی».

بازخوانی یک مصاحبه قدیمی از ناصر حجازی

آن موقع دبیرستان ملی برای ثبت نام پول می گرفت و تقریبا هم پول زیادی بود ولی مرا به خاطر ورزشکار بودن مجانی ثبت نام می کردند تا برای تیم آموزشگاه بازی کنم. آن زمان رقابت شدیدی بین مدارس بود تا با جذب دانش آموزانی که در رشته های ورزشی قوی هستند تیم شان را تقویت کنند. من می توانستم در سه رشته ورزشی پینگ پنگ، والیبال و بسکتبال برای مدرسه بازی کنم... از همان جا به عضویت تیم بسکتبال فولاد تهران درآمدم و با بازیکنان بزرگ آن دوره همبازی شدم. من حتی برای تیم ملی بسکتبال جوانان هم انتخاب شدم ولی چون علاقه چندانی به این رشته نداشتم به صورت جدی آن را دنبال نکردم.

ورود به فوتبال


جریان کشیده شدن من به سمت فوتبال به این ترتیب بود که روزی با دوستانم رفته بودیم بازی های آموزشگاه های منطقه 8 را تماشا کنیم. تیم فوتبال دبیرستان ما همبازی داشت که بازی هم در یک زمین نیمه چمن در اکبرآباد بود. همان روز دروازه بان تیم دبیرستان ما آسیب دید و نتوانست به بازی ادامه دهد. تیم مدرسه ما یک مربی داشته به نام آقای حسین دستگاه که از خبرنگاران کیهان ورزشی بود. وقتی دروازه بان ما مصدوم شد آقای دستگاه مرا صدا زد و گفت: ناصر، بیا درون دروازه بایست. من هم گفتم: آقا، اصلا نمی توانم تا حالا درون دروازه نایستاده ام، فقط گاهی وقت ها فوتبال بازی می کنم که آن هم هافبک وسط بوده ام. آقای دستگاه دست بردار نبود و می گفت: تو که قد بلندی داری، بسکتبالیست هم هستی حتما می توانی چند توپ هوایی را بگیری.

خلاصه آقای دستگاه خیلی به من اصرار کرد و من با ترس و دلهره رفتم درون دروازه ایستادم. آن روز چند توپ هوایی آمد که همه را گرفتم و خودم هم تعجب کرده بودم که چرا با وجود اینکه برای اولین بار درون دروازه می ایستم این قدر خوب توپ می گیرم. بازی که تمام شد همه تماشاگرانی که برای دیدن مسابقه آمده بودند تشویقم کردند. آن موقع بازی های آموزشگاهی هیجان خاصی داشت و چون رقابت خیلی داغ و نزدیک بود و بچه ها با هم کرکری می خواندند، حدود سه هزار نفر برای دیدن هر بازی می آمدند. در همان بازی بود که من با گرفتن چند توپ ستاره میدان شدم... 16 سال داشتم.

بازخوانی یک مصاحبه قدیمی از ناصر حجازی

اولین تیترها

اولین تیم من، نادر بود، توی لیگ دسته دوم... بازی فینال دسته دوم بین ما بود و آرارات که این بازی دقیقا همزمان بود با آمدن رایکوف از یوگسلاوی به ایران. روز بازی فنیال رایکوف هم به ورزشگاه امجدیه آمده بود تا بازی ما را ببیند... بازی ما و آرارات با تساوی به پایان رسید... آن زمان بعد از خاتمه بازی با نتیجه مساوی، پنالتی نمی زدند و تیم برنده را با سکه مشخص می کردند که ما هم بدشانسی آوردیم و در «شیر یا خط» باختیم... یکی از روزنامه های آن زمان به نام «آیندگان» اولین نشریه ای بود که عکس مرا چاپ کرد و از من مطلب نوشت. آن نشریه با چاپ عکسی از من در حال شیرجه زدن یک مطلب نوشته بود که تیترش این بود: «ناصر حجازی به زودی پیراهنم شماره یک تیم ملی را تصاحب خواهدکرد»؛ هنور هم آن روزنامه را نگه داشته ام.

پدرم مرا جدی گرفت


رایکوف چند بار من را دعوت کرده بود به تیم ملی جوانان... آن موقع چون پدرم آژانس داشت، همه روزنامه ها را مشترک بود و هر روز روزنامه ها را برایش می آوردند... یک روز که رفته بودم در مغازه پدرم، یکی از روزنامه ها را دیدم که تیتر زده بود «اسامی تیم ملی برای سفر به شوروی اعلام شد». مُردم و زنده شدم تا آن روزنامه را باز کردم... اسامی را خواندم؛ ناصر حجازی، مهدی عسگرخانی و... اصلا باورم نمی شد. اسم من اولین نفر در فهرست نهایی تیم ملی بود.

بازخوانی یک مصاحبه قدیمی از ناصر حجازی

گریه ام گرفت... دویدم و روزنامه را به پدرم نشان دادم. گفتم: بابا ببین، من برای تیم ملی انتخاب شده ام. پدرم فکر کرد که دروغ می گویم و گفت: برو پسر، کدام تیم ملی؟ گفتم: بابا، من می خواهم با تیم ملی به شوروی بروم. اینجا را نگاه کن، این اسم من است... همان لحظه که پدرم اسم مرا در میان دعوت شده ها به تیم ملی دید، رفتارش با من تغییر کرد!

حضور در تاج


مدتی بعد قرارشد برویم ترکیه و در یک تورنمنت سه جانبه شرکت کنیم... در همان سفر ترکیه مرحوم علی دانایی فرد با من صحبت کرد و گفت بیا تاج؛ او گفت: «ماهیانه 150 تومان به تو حقوق می دهیم و 10 هزار تومان هم پیش پرداخت می دهیم». وقتی با تاج قرارداد بستم 18 سالم بود و همان طور که گفتم 10هزار تومان به عنوان پیش پرداخت از این تیم گرفتم. هنگامی که این پول را گرفته بودم نمی دانید چقدر خوشحال شدم!... پول را که آوردم خانه پدرم خیلی تعجب کرد و گفت: این پول را از کجا آورده ای؟ گفتم: من فوتبال بازی می کنم و به خاطر فوتبال به من این پول را داده اند. اما او باور نمی کرد.

گفت: پسر، دزدی نکرده باشی؟ گفتم: بابا، دزدی چیه؟ من دروازه بان تیم ملی هستم و تاج هم مرا جذب کرده و این پول را به عنوان پیش قرارداد به من داده. پدرم گفت: من که باور نمی کنم، الان زنگ می زنم باشگاه تاج ببینم چه کسی این پول را به تو داده تا تکلیفت را روشن کنم. زنگ زد باشگاه تاج و اتفاقا با تیمسار خسروانی صحبت کرد و از او پرسید: شما به پسر من 10 هزار تومان داده اید؟ تیمسار هم گفته بود: بله، این پول را ما به ناصر داده ایم، چون او بازیکن ماست و بابت پیش قرارداد این پول را از ما گرفته است. پدرم که خیلی تعجب کرده بود به تیمسار گفت: مگر برای فوتبال بازی کردن هم به کسی پول می دهند؟!

بازخوانی یک مصاحبه قدیمی از ناصر حجازی

چرا پیراهن شماره 22


من مقداری هم روی آن 10 هزار تومان گذاشتم و یک پیکان آلبالویی خریدم که روی آن پیکان نوشته بودم 22 چون همیشه شماره پیراهنم دروازه بانی ام هم 22 بود... من خیلی لاغر بودم و به هیمن دلیل پیراهن های گشاد می پوشیدم و شماره پیراهنم هم 22 بود تابدنم را پهن تر نشان دهد چون اگر شماره یک می پوشیدم خیلی لاغر و مردنی به نظر می آمدم اما با شماره 22 هیکلم درشت تر به نظر می آمد...

مسابقات آسیایی 1974


من دو روز قبل از بازی های بدشانسی آوردم و دستم شکست. در یکی از جلسات تمرینی محمد دستجردی (بازیکن پرسپولیس) شوت محکمی از فاصله پنج متری زد که من نباید آن توپ را می گرفتم ولی شیرجه زدم و شوت او را دفع کردم و مچ دستم شکست. همین مساله باعث شد که در مجلس جر و بحث شود و نماینده ها می گفتند که نباید دو روز قبل از بازی های آسیایی که از حساسیت زیادی برخوردار است این قدر در تیم ملی بی مبالاتی باشد که دست دروازه بان اول تیم بشکند و چه کسی می خواهد پاسخگو باشد و... به هر حال من دستم را گچ گرفتم و نتوانستم برای تیم ملی بازی کنم اما بچه ها در مراحل اول، بازی ها را بردند و رسیدند به تیم ملی عراق و آن را هم شکست دادند و به بازی فینال راه یافتند.

بازخوانی یک مصاحبه قدیمی از ناصر حجازی

اما تیم ملی ایران در مقابل عراق به سختی توانست از پس آن تیم برآید و حتی یکی، دو توپ هم به تیر دروازه ما برخورد کرد و نزدیک بود که تیم ملی عراق برای ما مشکل ساز شود. همین مساله، مربیان تیم ملی را به فکر فرو برد و برای بازی فنیال مقابل اسرائیل در انتخاب دروازه بان دچار تردید شدند که من پیش قدم شدم و گفتم که با همین دست شکسته هم حاضرم در مقابل اسرائیل بازی کنم... اوفارل هم وقتی دید من این قدر جرات دارم مرا به میدان فرستاد... من فقط می توانستم با دو انگشتم توپ را بگیرم ولی خداوکیلی موقعیت خطرناک زیاد نبود و بیشتر از یکی، دو توپ خطرناک روی دروازه نیامد که آنها را هم گرفتم... در این دیدار رضا عادلخانی یک سانتر تند و تیز روی دروازه اسرائیل ارسال کرد که مدافع این تیم به اشتباه توپ را درون دروازه خودشان جا داد و ما قهرمان آسیا شدیم.

زیر بار حرف زور نرفتن


من در زندگی ام خیلی از موقعیت ها را از دست داده ام اما هرگز حاضر نشده ام که مجیز کسی را بگویم و زیر بار حرف زود بروم. من آن موقع هم با خیلی ها درگیر شدم و حتی با آتابای هم درگیری داشتم. به طوری که یک بار کارم با او به درگیری لفظی کشید و به او بد و بیراه گفتم. حتی تهدیدم کردند گفتند می بریمت ساواک کتکت می زنیم اما از کسی معذرت خواهی نکردم و زیر بار حرف زور نرفتم. مثلا همین آتابای اسب سوار بود و گاهی وقت ها با اسب و چکمه می آمد تمرین تیم ملی و می خواست به همه دستور بدهد. من همیشه جلوی او می ایستادم و اجازه نمی دادم که بخواهد دستور بدهد. آن موقع همه به من می گفتند حجازی حرف نزن، می آیند تو را می برند ساواک. می گفتم: چرا حرف نزنم؟ آخر این آقا کی هست که می آید اینجا و می خواهد به ما دستور بدهد؟ او اصلا نمی فهمد فوتبال چیست. اگر پدرش اصطبل دارد شاه است، باشد. اما حق ندارد بیاید سر تمرین تیم ملی! من هیچ وقت از کسی نترسیده ام و حرفم را زده ام و زیر بار حرف زور هم نمی روم.

علی پروین در جام جهانی


قبل از بازی ایران و هلند، من، علی پروین، نصرالله عبداللهی و محمدصادقی در اتاق هتل نشسته بودیم و نقشه می کشیدیم که در بازی با هلند چه کار کنیم که زیاد گل نخوریم. علی پروین گفت: ما که گرمکن های مان مشکی است بنابراین اول بازی می رویم و با آنها دست می دهیم و می گوییم پدر و مادرمان مرده است. اگر ممکن است زیاد به ما گل نزنید و ما را راحت بگذارید. اتفاقا همین حالت هم شد و ما از تیم قدرتمند هلند زیاد گل نخوردیم. البته پروین پیش از بازی ها هم خیلی کرکری می خواند. تا دلتان بخواهد برای هلند و بقیه تیم ها خط و نشان می کشید. وقتی خبرنگارها می آمدند و با او مصاحبه می کردند می گفت ما کمتر از دو گل به هلند نمی زنیم. خبرنگارها هم تعجب کرده بودند و می گفتند این ایران عجب تیمی است که به کمتر از دو گل مقابل هلند قانع نیست. آنها نمی دانستند که ما شوخی می کنیم.
 
مصاحبه ای خواندنی با زنده یاد حجازی

 

 

 
 



 یکی از مصاحبه‌های قدیمی ناصرخان حجازی را تقدیم دوستداران او می‌کنیم. اما قبل از اینکه مصاحبه را بخوانید، به این فکر کنید که اگر ناصر حجازی بود، در واکنش به انتخابات اعضای هیأت‌مدیره دو باشگاه استقلال و پرسپولیس چه صحبت‌هایی انجام می‌داد؟

*چقدر موافق حضور مربی خارجی در ایران هستید؟

بستگی به مربی‌اش دارد. اگر خوبش را بیاوریم، عالی است و به فوتبال‌مان کمک می‌شود. درست مثل بحث حضور بازیکنان خارجی در ایران. به نظر من وقتی قرار است ارز از مملکت خارج کنیم، باید جنس خوب وارد کنیم تا پول‌مان را دور نریخته باشیم. برخی از مدیران که وارد فوتبال می‌شوند، می‌دانند مهمان چندماهه هستند، پس طبیعتاً دلشان به حال خودشان می‌سوزد تا تیمی که برایشان ماندگار نیست، می‌روند سراغ دلال‌ها، جذب مربی خارجی ارزان و فاکتور بالا نوشتن برای بحث بازرسی.

* بیشتر توضیح می‌دهید؟

یک مربی ضعیف بیکار در خارج از کشور حتی برای ماهی 3 هزار دلار سرودست می‌شکند. دلال با او توافق می‌کند که به‌جای 50 هزار دلار شما 150 هزارتا بگیر اما پای قرارداد 500 هزار دلاری را امضا کن و کاری به بقیه پول نداشته باش. آن فرد هم از خدا خواسته قرارداد می‌بندد. می‌دانید فوتبال ما چقدر از این مسائل داشته است و چه ضربه‌هایی خورده؟ مربی بُنجل خارجی می‌آید که فقط این پول را بگیرد، در کنارش بازیکنان بُنجل به باشگاه قالب می‌شوند و قرارداد بالا برایشان منعقد می‌شود. نیم‌فصل تیم ته جدول است و جیب آقای مدیر و دوست دلالش حداقل 400، 500 میلیون رفته است. اصغر حاجیلو یادش هست اواخر دهه 70 من چه برخوردی با آقای «ک» مدیر یک باشگاه داشتم وقتی که از ما سهم‌خواهی کرد.

* اتفاقاً حاجیلو تعریف می‌کرد در یک باشگاه مدیری شما را کنار گذاشت چون پیش از آن می‌خواست در یک شهرستان نماینده شود و از شما خواسته بود حمایتش کنید.

(می‌خندد) نمی‌دانستیم همین آدم چند هفته بعد می‌شود مدیر باشگاه ما در اصفهان! از ما خواستند برای انتخابات مجلس برایشان تبلیغ کنیم و یک چیزی بگیریم. من گفتم پول خیلی مهم است اما نه به هر قیمتی! به حاجیلو گفتم از کجا بدانیم او آدم کاربلدی است که برویم به مردم بگوییم به او رأی بدهید، ضمن اینکه آدم کاربلد خوشنام می‌شود و نیازی ندارد من و تو برویم برایش تبلیغ کنیم. از بدشانسی من و اصغر، او رأی نیاورد اما شد مدیر باشگاه ما و به حاجیلو گفتم ساک‌مان را جمع کنیم برویم تهران که دیگر اینجا، جای ما نیست.

*یک‌بار هم خود من با شما آمدم بوشهر اما مربیگری یکی از تیم‌های این استان را نپذیرفتید.

برای یک تیم دسته‌اولی به من پیشنهاد دادند. 7 بازی این تیم باقی مانده بود، صبح رسیدم بوشهر و ظهر رفتم جلسه. جدول را نگاه کردم و دیدم این تیم اگر همه بازی‌هایش را ببرد، صعود نمی‌کند و همه بازی‌هایش را ببازد، سقوط نمی‌کند. گفتم پس چرا آمده‌اند دنبال من و می‌خواهند 30 میلیون بدهند؟ برایم سؤال شده بود تا اینکه سر جلسه فهمیدم هدف از استخدام من فوتبالی نیست و یک کار تبلیغاتی است برای مدیر باشگاه. به همین دلیل عذرخواهی کردم و شب به تهران برگشتم. شب هم هوا خراب شده بود و هواپیما بدجوری می‌لرزید. حتی مهمان‌دارها از جایشان بلند نشدند و با ترس زیاد داشتند زیر لب ذکر می‌گفتند. پیش خودم گفتم این هواپیما سقوط می‌کند. چشمانم را بسته بودم، خودم را زده بودم به خواب، چون خیلی‌ها چشم‌شان به من بود و نمی‌خواستم نشان بدهم ترسیده‌ام. (می‌خندد)

*در آن مقطع که رفتید بوشهر و برگشتید، به لحاظ مالی شرایط خوبی نداشتید.

سر ساخت خانه‌ام دستم خالی شده بود. هرچه داشتم، فروختیم تا خانه‌مان را بسازیم اما وسط کار پول‌مان تمام شد. روزهای سختی بود که گذشت. خدا را شکر این بی‌پولی نتوانست مرا از اصولم برگرداند. بعضی‌ها گفتند حالا یک دفعه قرارداد اینجوری ببند و پولت را بگیر تا دست و بالت باز شود، کسی نخواهد فهمید که به آن دوستان گفتم من برای خودم زندگی می‌کنم نه دیگران. مردم نفهمند، خودم جواب خودم را چه بدهم؟

*چه چیزهایی شما را ناراحت می‌کند؟

من که کلاً زود ناراحت می‌شوم. یک‌سری مسائل برای مردم عادت شده ولی من را آزار می‌دهد. مثلاً در خیابان عادی شده یک‌سری الکی بوق بزنند اما من ناراحت می‌شوم. من از خودسانسوری متنفرم، از خیانت و دورویی متنفرم.

*کدام برهه از زندگی‌تان را دوست دارید؟

روزهایی که سخت بودند.

*چرا؟

چون باعث شدند هم خودم را بسازم و بشناسم، هم میان مردم مقبولیت پیدا کنم ولی اگر بخواهم روزهای خاصی را نام ببرم، روز ازدواجم، تولد فرزندانم و تولد امیرارسلان (در مقطع انجام این مصاحبه جانان، دختر آتیلا به دنیا نیامده بود) به خصوص اینکه با تولد آتیلا نگاه من به زندگی متأهلی عوض شد و عمیقاً عاشق زندگی‌ام شدم.

*مگر قبل از آن نبودید؟

بودم، ولی گاهی در اردوها که با بچه‌ها می‌گفتیم و می‌خندیدیم، پیش خودم می‌گفتم اول جوانی خودمان را انداختیم زیر بار مسئولیت زندگی در حالی که خیلی از همبازیانم راحت هستند. این‌ها بعد از تمرین می‌روند گردش و من باید بروم خانه! ولی با تولد پسرم دنبال این بودم که سریع کارهای بیرون منزل تمام شود که بروم منزل.

*شما که خیلی جدی و سختگیر به نظر می‌رسید، آتیلا را در کودکی چگونه تنبیه می‌کردید؟

یک‌بار در 8، 9 سالگی یک حرف بد از دهانش خارج شد، دمپایی را به سمتش پرتاب کردم که جاخالی داد و فرار کرد و دیگر پس از آن هیچ کلمه بدی از دهان پسرم نشنیده‌ام، هرچند خودش (آتیلا) مدعی است سرش را به دیوار کوبیده‌ام (می‌خندد) اما قلباً خوشحالم که دوست و دشمن می‌گویند پسر شما خیلی مؤدب و باشخصیت است. حاصل یک عمر تلاش هر پدری تربیت و پیشرفت فرزندانش است و من خودم را آدم خوشبختی می‌دانم چون دو فرزند سالم و سلامت دارم، منظورم به لحاظ جسمی و فکری و رفتاری است و این هم لطف خداوند است. در مورد تیمداری هم باید بگویم مدیران تیم‌های دولتی از من خوششان نمی‌آید.

منبع: خبرآنلاین

 
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این بازیکن سابق فوتبال در کنار صداقت و صراحت، چهره خوبش و همین‌طور طرز پوشش او بود که باعث می‌شد درنظر همه آدمی «خوش‌تیپ» به‌نظر برسد.
 



باید خیلی بزرگ و خاص باشی که در زمان حیات، مردم به تو لقب اسطوره بدهند. «ناصر حجازی» از جمله معدود اسطوره‌های زنده ما بود و با اینکه در مورد او زیاد گفته شده و این روزها همه‌جا از حرف‌هایی درباره او و بزرگی‌اش پر شده، کمتر کسی به این موضوع پرداخته که حجازی چطور و چرا  اسطوره شد؟ یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این بازیکن سابق فوتبال در کنار صداقت و صراحت چهره خوبش و همین‌طور طرز پوشش او بود که باعث می‌شد درنظر همه آدمی «خوش‌تیپ» به‌نظر برسد. البته زیبایی ذاتی یک هدیه خدادادی است؛ اما اینکه چطور از داشته‌هایت استفاده کنی، در زندگی چه چیزهایی را درنظر داشته باشی و چه معیارهایی را به کار بگیری تا درنظر همه عزیز باشی، چیزهایی ا‌ست که حجازی در موردآن‌ها نظرات جالبی داشت و دقت او در این زمینه هم بسیار تاثیر داشت.

 




همیشه می‌خواهم قوی به نظر برسم

هیچ‌کس از گفتن اینکه ناصر حجازی خوش‌قیافه است، ابایی ندارد. حتی مجریان رادیو و تلویزیون که با محافظه‌کاری صحبت می‌کنند و کمتر درباره حاشیه‌های مربوط به تیپ و قیافه فوتبالی‌ها حرف می‌زنند؛ این اواخر خیلی راحت از خوش‌تیپی ناصرخان گفتند و حتی برنامه پربیننده «90» هم میان گزینه‌های مسابقه اس‌ام‌اس درباره حجازی، خوش‌قیافه بودن و تیپ او را به‌عنوان یکی از عوامل محبوبیت حجازی به رای گذاشت.
به تصاویر او نگاه کنید. عکس‌های قدیمی که او را در کنار سوپرستاره‌های سینما و خوانندگان روز نشان می‌دهند یا تصاویر جدیدتر که مربوط به دوران مربیگری او هستند؛ همه و همه از جذابیت غیرقابل انکار حجازی خبر می‌دهند. حتی وقتی بیماری ناصر حجازی تیتر روزنامه‌ها شد و همه با چهره متفاوتی از او روبه‌رو شدند، باز هم مرتب بودن و حفظ ظاهر از نکات برجسته او بود. «آتیلا» تک پسر او می‌گوید: «پدرم هیچ‌وقت قبول نکرد روی صندلی چرخدار بنشیند. در بدترین حالت هم می‌گفت می‌خواهم روی پای خودم بایستم و سعی می‌کرد درنظر دیگران قوی و خوب باشد.»
بازی روزگار را ببینید که ناصرخان دقیقا از همان نقطه قوتش ضربه خورد؛ کسی که به خوش‌تیپی معروف بود، با اوج گرفتن بیماری سرطان و شیمی‌درمانی، با چالشی غریب روبه‌رو شد اما با وجود آن بیماری مهلک، حجازی تا لحظه آخر مقاومت کرد و هرگز تسلیم عجز و ناتوانی نشد.




آرایشگر محبوب ناصر حجازی از او می‌گوید

ناصرخان کارم را قبول داشت

«علی تهرانی» مردی ا‌ست که در تمام 11 سال اخیر، مورد اعتماد خاص ناصر حجازی بوده. می‌پرسید چرا؟ چون حجازی - مردی که آن‌قدر روی تیپ و قیافه‌اش حساس بود- موهایش را فقط و فقط به او می‌سپرد.
روی شیشه بیرون آرایشگاه «چلسی»، تصویری از حجازی و آخرین دست‌خط او دیده می‌شود. علی آقای 52 ساله، هوادار استقلال است و به قول خودش از قدیم دروازه‌بان تیم محبوبش را دوست داشته اما یک اتفاق باعث شد او به دوست و مرد معتمد حجازی بدل شود: «ناصرخان در پا
/ 0 نظر / 58 بازدید